چرا وزنم برمی‌گرده و نمی‌تونم ادامه بدم؟

بارها برای لاغری تلاش کردی و وزنت برگشته؟ در این ویدئوی آهیمورا، مسیرهای قبلی و نقش اراده را بررسی می‌کنیم و با سه سؤال، شناخت خودمان را شروع می‌کنیم.

با امینزمان تماشا: ۳۴:۳۵

چرا بعد از کم‌کردن وزن، دوباره برمی‌گردیم؟

شروع می‌کنیم، یه مدت پیش می‌ریم، شاید وزنمون هم کم بشه. اما یه جایی ادامه‌دادن سخت می‌شه و دوباره به عادت‌های قبلی برمی‌گردیم. بعد همون سؤال آشنا میاد سراغمون: «چرا من نمی‌تونم؟»

من هم سال‌های زیادی با اضافه‌وزن زندگی کردم. وقتی حدود ۱۲۰ کیلو بودم، برای چاقی‌م کلی دلیل داشتم؛ کم‌تحرکی، ازدواج، استعداد چاقی… یه جایی لازم بود از خودم بپرسم: این‌ها تمام واقعیت بودن، یا توضیح‌هایی که بارها شنیده بودم و تکرارشون می‌کردم؟

مسیر لاغری چقدر با زندگی من جور بوده؟

توی ویدئو از یه مثال ساده شروع می‌کنیم: صندلی ماشینی که برای تو تنظیم نشده. بعد با داستان خلبان‌ها و تفاوت آدم‌ها، برمی‌گردیم به تلاش‌های خودمون برای تناسب اندام. مسیری که برای یه نفر جواب داده، چقدر با شرایط و زندگی من جور بوده؟

اراده برای شروع، تمرین و ادامه‌دادن مهمه. اما باید ببینیم اون رو کجا خرج کردیم؛ برای حرکت‌کردن، یا برای تحمل مسیری که مدام با ما درگیر بوده؟ در ادامه، دربارهٔ اختیار در انتخاب، احساس توانمندی و همراهی هم حرف می‌زنیم.

توی این ویدئو چه چیزهایی رو بررسی می‌کنیم؟

  • توضیح‌هایی که برای اضافه‌وزن خودمون داریم و اینکه این باورها از کجا اومدن.
  • نقش اراده و تناسبِ مسیر با شرایط، خواسته‌ها و زندگی هر آدم.
  • رابطهٔ بین مسئله‌ای که برای خودمون تعریف کردیم و راهی که برای حلش انتخاب کردیم.
  • سه سؤال برای شروع خودشناسی و جست‌وجوی مسیر شخصی تناسب اندام.

آهیمورا رو از همین‌جا شروع می‌کنیم؛ از شناختنِ آدمی که قراره این مسیر رو طی کنه. قرار نیست پایان این ویدئو همهٔ جواب‌ها رو داشته باشی. می‌خوام جست‌وجوی خودت از اینجا شروع بشه.

سه سؤال برای شروع شناخت خودت

یه کاغذ و قلم بردار و برای این سه سؤال وقت بذار. جواب خودت رو زیر همین ویدئو برام بنویس؛ همون چیزی که واقعاً دربارهٔ خودت فکر می‌کنی.

۱. چه عامل یا عواملی رو دلیل اضافه‌وزنت می‌دونی؟

شنیدن سؤال ۱ در ویدئو

هرچقدر می‌تونی دقیق توضیح بده. چرا فکر می‌کنی این عامل نقش داشته؟ این باور از کجا اومده و از چه زمانی شروع شده؟

۲. خودت فکر می‌کنی چرا وزنت برمی‌گشت؟

شنیدن سؤال ۲ در ویدئو

وقتی تلاش می‌کردی و چند کیلویی کم می‌کردی، بعدش چه اتفاقی می‌افتاد؟ چی باعث می‌شد نتونی اون وزن رو نگه داری؟

۳. از چه روش‌هایی برای لاغرشدن استفاده کردی؟

شنیدن سؤال ۳ در ویدئو

هر چندتا بوده، همه رو بنویس. تجربه‌هات رو همون‌طور که بودن تعریف کن؛ اینجا قرار نیست خودمون رو محاکمه کنیم.

جواب قشنگ یا جواب موردپسند من لازم نیست. اگه واقعاً نمی‌دونی، همون «نمی‌دونم» رو صادقانه بنویس. من شخصاً دیدگاه‌های زیر این ویدئو رو می‌خونم.

اگه هنرجوی آهیمورایی…

برای جواب‌دادن، برگرد به روزهای قبل از آشنایی با من. اون موقع دربارهٔ اضافه‌وزن و برگشت وزنت چه فکری می‌کردی؟ بذار دوستان جدید هم تجربهٔ خودشون رو ببینن و مسیرشون رو کشف کنن.

متن و فایل‌های همراه

متن کامل این ویدئوباز کردن متن

به نام خدایی که بودنش بهترین خبر هست. سلام، ارادت مندم. من امینم و با افتخار میزبانتم توی آهیمورا. بیا یه‌راست شیرجه بزنیم وسط محتوا. یه سؤال ازت دارم. فرض کن ماشینت رو دادی دوستت؛ خب، حالا داداشت، همسر یا فرزندت. رفته کارش رو انجام داده.

برگشته، سوئیچ رو داده بهت. حالا می‌خوای سوار شی، می‌شینی پشت فرمون، می‌بینی تنظیم صندلیت به هم خورده؛ یا زیادی جلوه یا زیادی عقبه. چی کار می‌کنی؟ تنظیمش می‌کنی، راه می‌افتی. درسته؟ من وقتی می‌شینم پشت فرمون تا وقتی همسرم می‌شینه، تنظیم صندلی با هم فرق داره دیگه.

ماشین همونه، صندلی هم همونه، ولی ما با هم فرق داریم. ما با هم فرق داریم. حالا تو مسیر تناسب اندام هم ممکنه همین اتفاق برامون بیفته. یه رفیقی رو می‌بینیم وزنش رو آورده پایین؛ توی مهمونی مثلاً می‌بینیم. ازش می‌پرسیم چه مسیری رفتی؟ کدوم دکتر؟ کدوم رژیم؟ کدوم باشگاه؟

و بعد می‌ری دقیقاً سراغ همون روش. یه تبلیغ می‌بینی، یه عکس قبل و بعد می‌بینی، امیدوار می‌شی، یه انگیزه می‌گیری، از نو تصمیم می‌گیری بری همون کار رو امتحان کنی. قرص، آمپول، دمنوش، اصلاً می‌کنم جراحی، دستگاه‌های لاغری موضعی؛ اینا رو بهت پیشنهاد می‌دن. با خودت می‌گی شاید این بار جواب بگیرم. درسته حالا تلاش کردم، نتونستم، ولی شاید این نوبت فرق کنه.

من این حال رو می‌فهمم. نمی‌خوام بگم کار اشتباهی می‌کنی اگه می‌ری دنبال روش‌هایی که دیگران بهت توصیه می‌کنن. می‌فهمم؛ وقتی سال‌ها دنبال کم‌کردن وزنت بودی، طبیعیه نتیجهٔ یک نفر دیگه دوباره تو رو امیدوار کنه دیگه. منم خیلی سال چاق بودم. وزنم تا مرز صد و بیست، صد و بیست و پنج کیلو هم رفته.

منم این راه رو رفتم. تا دلتون بخواد روی صندلی‌هایی نشستم که برای من تنظیم نشده بود. هر بار هم با امید نشستم، با کلی عشق و انگیزه نشستم که آقا این نوبت فرق می‌کنه. من جد کردم که دیگه وزنم رو کم کنم. نشستم روی صندلی‌هایی که برای من تنظیم نشده بود.

به این امید که شاید این همون مسیری باشه که بالاخره من رو به نتیجه برسونه. پس وقتی از تنظیم صندلی حرف می‌زنم، خودم هم روی همین صندلی نشستم؛ خودم هم یه عمر وسط این داستان بودم. ما توی آهیمورا می‌خوایم مسیر شخصی خودمون رو پیدا کنیم. ببینیم کدوم مسیر با ما جور درمیاد، کدوم مسیر مال ما نیست.

ببینیم کدوم مسیر به ما اون حس آرامش عمیق رو می‌ده. با لذت وزنمون رو کم کنیم و نگهش داریم. وزن کم نکنیم، بعد یه مدت با سودش برگرده، چاق‌تر از قبل بشیم که! قراره یاد بگیریم چطوری صندلی خودمون رو، رفقا، تنظیم کنیم؛ بدون اینکه بخوایم خودمون رو اذیت کنیم.

این اولین ویدئو از این مجموعه‌مونه. تو ذهنم اینه که می‌خواد تبدیل بشه به مجموعه. دلم می‌خواد ادامه‌دار باشه؛ یعنی دل من این‌جوری می‌خواد. ولی باید ببینیم چقدر برای شما مفید بوده؛ چون داره دقیقاً برای تو آماده می‌شه. اگه دوستش داشتی، بازخوردت اوکی بود، تمرینی که انتهای این ویدئو و بخش اول می‌خوام بهتون بدم رو با عشق انجام دادی،

سیگنال به من دادی که امین، ویدئوهای بعدی رو هم ضبط کن. و این جمله رو هم همین اول توی دفترتون بنویسید. یعنی من همیشه دوست دارم کسانی که با من می‌شینن پای محتوا، لااقل یه دفتر، یه کاغذی، خودکاری همراه خودشون داشته باشن؛ چون ما اینجا تمرین می‌دیم، شما باید بهتر خودتون رو بشناسید.

این رو بنویس؛ الان توی دفتر آهیمورات بنویس: آدم‌ها می‌تونن مقصد مشترکی داشته باشن، رفقا، بدون اینکه مجبور باشن مسیر مشترکی رو طی کنن. آدم‌ها می‌تونن مقصد مشترکی داشته باشن، بدون اینکه مجبور باشن مسیر مشترکی رو طی کنن.

خب، حالا شاید فکر کنی این مثال صندلی و ماشین فقط یه مثال ساده بود؛ من همین‌جوری بهتون گفتم. نه، یه پژوهش خیلی مهمه. تو کتاب «پایان میانگین»، مال آقای تاد رز، یه داستان جالبی اونجا تعریف می‌کنه. سالیان سال برای طراحی کابین هواپیماها می‌اومدن اندازه‌های یه خلبان متوسط رو در نظر می‌گرفتن.

کابین رو بر اساس اون اندازه‌ها می‌ساختن. مثلاً قدش اینه، وزنش اینه، طول دست‌هاش، اندازهٔ پاهاش، دور سینه‌ش؛ بقیهٔ اندازه‌ها رو جمع می‌کردن، ازشون یه میانگین می‌گرفتن. می‌گفتن خب آقا این یه خلبان متوسطه. باید تقریباً کابین رو برای این بسازیم؛ یه خلبان متوسط یه همچین ابعادی داره.

روی کاغذ هم خب کاملاً منطقی به نظر می‌رسه. سال ۱۹۵۲ یه پژوهشگری اومد، آقای دنیلز، یه سؤالی مطرح کرد. گفت آقا این خلبان متوسطی که ما داریم براش کابین رو می‌سازیم، واقعاً هست؟ یه وجودی داره؟ برای پیدا کردنش اومدن اندازهٔ چهار هزار

خلبان نیروی هوایی رو بررسی کردن. چهار هزار خیلی تعداد زیادیه. ده تا اندازهٔ مهم رو توی بدن این‌ها اندازه گرفتن و بعد دنبال کسایی گشتن توی این چهار هزار نفر که اندازه‌شون با اون اندازهٔ خلبان متوسطی که داشتن چندین سال براش کابین رو می‌ساختن و طراحی می‌کردن،

متناسب باشه با اون. بین این چهار هزار نفر ببینن آقا چند نفر، اندازه‌هاشون می‌خوره به خلبان متوسط. فکر می‌کنید بین چهار هزار نفر چند نفر پیدا شدن؟ هزار نفر، صد هزار نفر، صد نفر می‌گم، صد هزار! هزار نفر، صد نفر، ده نفر؟ صفر نفر. پاسخ اینه: صفر نفر.

حتی یه نفر هم پیدا نشد. عجیب و غریب! یعنی کابین برای آدمی طراحی شده بود که روی کاغذ وجود داشت، ولی توی دنیای واقعی هیچ‌کس شبیهش نبود. یه خلبان، آها، قدش مثلاً متوسط بود، دست‌هاش بلندتر بودن. یکی طول پاهاش متوسط بود، اندازهٔ بالاتنه‌ش فرق داشت. خیلی عجیبه.

یکی توی چند تا اندازه می‌خورد به اون خلبان متوسطی که این‌ها تصور کرده بودن، اما توی چند تا اندازه اصلاً نمی‌خورد. کابین همون کابین، هواپیما همون هواپیما، مقصد همون مقصد، خلبان‌ها همه آموزش‌دیده. ولی کابین برای هیچ‌کدومشون درست تنظیم نشده بود. کم‌کم خب اومدن گفتن آقا راه درست چیه؟

نگاه‌ها تغییر کرد. به‌جای اینکه انتظار داشته باشن همهٔ خلبان‌ها خودشون رو با یک کابین ثابت هماهنگ کنن، گفتن آقا بیایم یه اجزایی از این کابین رو قابل تنظیم کنیم؛ صندلیش رو، پدال‌هاش رو، قسمت‌هایی که با بدن هر خلبان هماهنگ می‌شد. یعنی به‌جای اینکه آدم رو مجبور کنن با صندلی جور دربیاد،

صندلی رو با آدم تنظیم کردن. یه چیزی تیک خورد تو ذهنتون؟ برگردیم به مسیر تناسب اندام خودمون. می‌خوام فقط به این موضوعی که می‌خوام مطرح کنم فکر کنید. فقط همین. هیچ کار دیگه نمی‌خوایم تو این قسمت انجام بدیم. فقط می‌خوام دعوتتون کنم به فکرکردن. ممکنه خیلی از روش‌هایی که تا امروز امتحان کردی و کردم

و می‌کنن، برای یک آدم فرضی طراحی شده باشن؛ آدمی با یک بدن مشخص، یک زندگی مشخص، یک ساعت کاری مشخص، یک رابطهٔ مشخص با غذاها، یک ذهن مشخص، یک توان مشخص برای ادامه‌دادن، یک انگیزهٔ مشخص، یک ارادهٔ مشخص.

یعنی من و شما که فقط قد و وزن نیستیم که! تا می‌ریم می‌گیم می‌خوایم لاغر بشیم: چند کیلویی؟ قدت چقدره؟ یه متری هم همه جای بدنمون می‌ذارن. آقا یه نفر که میاد می‌خواد متناسب بشه، این سبک زندگی داره، خاطره داره، سلیقه داره، عادت‌های غذایی داره، خانواده داره، سفرهٔ خانواده‌ش متفاوته.

ترس داره، لذت داره، خستگی داره، هزار و یک عامل دخیله. ممکنه هیچ‌کدوم از این‌ها شبیه کسی نباشه که اون روش طراحی شده که بره اون روش به اون آدم کمک کنه. من می‌گم کاش از خودمون نپرسیم: چرا من نتونستم اون مسیرها رو ادامه بدم؟ کاش بعد دیدن این محتوا، هضم این محتوا،

خب از خودمون بپرسیم: آیا این مسیرهایی که رفتم اصلاً برای من تنظیم شده بودن؟ به نظرم این رو یه گوشهٔ دفترتون بنویسید. توی نوت موبایلت برای خودت بنویس: اول تناسب انتخاب، بعد تناسب اندام. دوستان، راه تغییر، مسیر تغییر رو نمی‌شه از روی نسخهٔ موفقیتِ

یه آدم دیگه کپی کرد که! باید اول آدم رو شناخت، بعد مسیر رو ساخت. این‌ها زمین تا آسمون با هم متفاوتن. اول تناسب انتخاب، بعد تناسب اندام. باید اول آدم رو شناخت، بعد مسیر رو ساخت. توی دفترت بنویس این رو. خب، حالا یه سؤال مهم ازت بپرسم.

اگر نتونی روی صندلی‌ای که برای تو تنظیم نشده درست بشینی و رانندگی کنی، یعنی تو مشکل داری؟ یعنی تو اراده نداری؟ یعنی دیسیپلین نداری؟ یعنی انضباط فردی نداری؟ اگر پات به پدال نرسه، باید خودت رو سرزنش کنی، بگی بقیه دارن رانندگی می‌کنن، چرا من نمی‌تونم رانندگی کنم؟ چرا من این‌قدر بی‌عرضه‌م؟

یا اینکه بیای اول صندلی رو نگاه کنی، قبل از قضاوت‌کردن خودت. اون خلبان‌هایی که کابین براشون طراحی نشده بود، آدم‌های ضعیفی نبودن. آموزش دیده بودن، مهارت داشتن، برای پرواز انتخاب شده بودن. ولی وقتی دسترسی درست به امکانات نداشتن، به کنترل‌ها نداشتن،

به این کلیدپریزها نداشتن، طبیعی بود که نتونن بهترین عملکردشون رو داشته باشن. نمی‌شد به خلبانی که پاش درست به اون پدال نمی‌رسه گفت: اراده کن عزیزم! یه‌کم دیسیپلین داشته باش، پات می‌رسه، تلاش کن! این حرف خیلی مضحکه، خنده‌داره، درسته؟ ولی ما سالیان ساله داریم همین حرف رو

تو مسیر تناسب اندام به خودمون می‌زنیم. یه مسیر رو شروع کردیم که با زندگیمون جور نبوده. هر روز مجبور بودیم با گرسنگی و فشار و اجبار و محرومیت ادامه‌ش بدیم. یه جایی هم خسته شدیم، خب بعدش رهاش کردیم. بعد به‌جای اینکه مسیر رو بررسی کنیم، ببینیم اصلاً با ما مچ بود؟ با زندگی ما اصلاً لینک بود؟ خودمون رو بردیم

سیبل کردیم گوشهٔ دیوار و از خودمون بازجویی کردیم: چرا نتونستی؟ چرا ول کردی؟ چرا نرفتی باشگاه با اینکه شهریه رو پرداخت کردی؟ چرا اراده نداری؟ تو چرا دمدمی‌مزاجی؟ هی قول می‌دی، هی عمل نمی‌کنی؟ آبروت رفت دیگه! چقدر از این حرف‌ها به خودمون زدیم؟ انگاری همیشهٔ خدا متهم ردیف اول خودمون بودیم.

من نمی‌خوام بگم آقا اراده کلاً صفره، نقشی نداره. برای شروع لازمه. بالاخره هر تغییری نیاز داره به یه تصمیم، به یه تمرین، به یه ادامه‌دادنی احتیاج داره. اما سؤال مهم اینه: قراره ارادت رو خرج حرکت‌کردن کنی،

یا تمامش رو خرج جنگیدن با مسیری کنی که برای تو تنظیم نشده؟ تو روان‌شناسی، دوستان، یه دیدگاهی هست به اسم نظریهٔ خودتعیین‌گری. این دیدگاه می‌گه برای اینکه یه رفتار بتونه از درون ما جون بگیره، به وجود ما بشینه و ادامه پیدا کنه، سه تا نیاز مهم لازم داریم. اول،

احساس کنیم تو انتخابمون سهم داریم. آقا منم سهیمم. بفهمیم چرا داریم این کار رو انجام می‌دیم؛ فقط از روی اجبار و به زور نباشه. دوم، احساس توانمندی کنیم؛ یعنی مسیر طوری نباشه که هر روز بهمون ثابت کنه تو نمی‌تونی. حالا تمام نگم، اکثریت مسیرهای متناسب‌شدن

هی به ما بیشتر ثابت می‌کردن که ما نمی‌تونیم. و سوم اینکه احساس کنیم تو این مسیر دیده می‌شیم و همراهی می‌شیم؛ نه اینکه مدام سرزنش می‌شیم و قضاوت می‌شیم. حالا ببینید این سه تا رو داشتید که بتونید اون رفتار رو تبدیل به عادت کنید؟

وقتی تمام مسیر با «باید» جلو می‌ره: باید این رو بخوری، باید این رو نخوری، باید فلان ساعت ورزش کنی، نباید خسته بشی، نباید انگیزت رو از دست بدی، نباید هوس کنی، نباید بلغزی، نباید غذاهای پرکالری بخوری، نباید فست‌فود بخوری، نباید نوشیدنی‌های صنعتی بخوری.

هی نباید، نباید، نباید، نباید. یه مدتی هم ادامه می‌دیم، اما انگار داریم به زور خودمون رو روی صندلی‌ای که برای ما تنظیم نیست نگه می‌داریم. بعدش کمرمون درد می‌گیره روی اون صندلی، نمی‌تونیم راحت بشینیم. بعد هم وقتی نتونستیم روی اون صندلی بشینیم، می‌گیم من اراده ندارم.

حالا این وسط اراده چه‌کاره‌ست؟ اگر هم اراده مهم باشه، ما تمام اراده رو خرج تحمل‌کردن چیزی که باهامون جور نبود کردیم. اینجا توی آهیمورا قرار نیست یه برچسب تازه به خودمون بزنیم؛ بگیم آقا ما… نه. فقط می‌خوایم قبل از قضاوت‌کردن خودمون،

احتمالات دیگه‌ای رو هم بررسی کنیم. ببینیم شاید مسئله فقط اون آدمی که نتونسته نیست. شاید لازمه اون مسیر رو هم بررسی کنیم؛ آیا این مسیر با اون آدم جور بود؟ برای همینه که قبل از اینکه دوباره برای تغییر بدن تلاش کنی، تغییر وزن تلاش کنی،

شاید این بار بد نباشه ببینی این آدمی که قراره این مسیر رو بره، این آدمه کیه؟ این آدمه کیه؟ خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، بالغیرتاً نرید یه مسیر جدید استارت بزنید. یه چند مدت بمونید، این محتواها رو پیگیری کنید، بعد خودتون به نتیجه می‌رسید چه مسیری برای شما خوبه.

تا اینجا یه جمع‌بندی کنیم. احتمالاً الان یه‌کم به این جمله شک کردیم که تمام و کمال مشکل منم. یعنی اگه من وزنم کم نمی‌شه، اگه یه متدی، یه روشی رو می‌رم، فالو می‌کنم، بعد یه مدت ولش می‌کنم، همه‌ش من مقصر نیستم. درست نگفتم؛ همه‌ش من مقصر نیستم، مکث نابجایی کردم. شاید

الان یه تردیدی ایجاد شده. شاید مشکل از اراده و عرضه و جنم من و انگیزهٔ من نبوده که نتونستم لاغر بشم، یا وزنم رو کم می‌کنم، نتونستم اون وزن رو نگه دارم. اصلاً ما این ویدئو رو داریم در پاسخ به همین سؤال می‌سازیم: چطور به وزن دلخواهم برسم و بتونم کنترلش کنم، بتونم حفظش کنم؟

تا قبل از این فکر می‌کردی تمام مشکل برمی‌گرده به خودت. نمی‌خوام بگم مسئولیت نداریم ما؛ نه، ما مسئولیت‌پذیریم، روی صندلی مسئولیت‌پذیریمون می‌شینیم. اما این تمام حقیقت نیست. خب، من می‌خوام به این چیزها فکر کنیم. ببینید دوستان، من اون زمانی که نزدیک به صد و بیست کیلو بودم، برای اضافه‌وزنم دلایل خیلی مختلف و بعضاً خنده‌داری داشتم.

اولین دلیلم که قطعاً کم‌تحرکی بود؛ چون بابامون خیلی خیلی روی این مسئله حساس بود که باید ورزش کنید، هرچی هم دوست دارید بخورید. من هم تا قبل از ازدواج ورزشکار بودم، خیلی هم ورزش می‌کردم؛ یعنی به زور می‌بایست من رو از ورزش جدا می‌کردن. بعد از ازدواج که خب نشد دیگه ورزش کنیم. پس دلیلم شد کم‌تحرکی؛ چون بی‌تحرک و کم‌تحرک شدم، پس چاق شدم. خب، دلیل دومم خود ازدواج بود.

هنوزم که فکر می‌کنم نمی‌دونم ازدواج دقیقاً چه ارتباطی با چاقی داشت. نمی‌دونم. ولی من با اطمینان می‌گفتم من بعد از ازدواج چاق شدم. چه می‌دونم، مثلاً حس می‌کردم دست‌پخت همسرم چون خوبه من چاق شدم؛ یعنی هورمون‌هام به هم ریختن؟ هورمون… نمی‌دونم به خودم چی فکر می‌کردم اون روزها؛ الان یادم نمیاد.

و مهم‌ترینش هم اون استعداد چاقی بود. همون جملهٔ معروف و خاطره‌انگیز که من آب هم می‌خورم چاق می‌شم. حالا قدم واقعی من برای کاهش وزنم از جایی شروع شد که گفتم آقا بیا بریم دنبال صحت و سقم همین حرف‌ها بگردیم. آیا وقتی من می‌گم من استعداد چاقی دارم، یا بعد از ازدواج چاق شدم،

این‌ها واقعاً، این‌ها تمام واقعیتن یا بخشی از ماجران؟ یا یه توضیحاتی بودن که من همین‌جوری طوطی‌وار می‌گفتم؟ نمی‌دونستم پشتش چه فکتی هست؛ پشتش چه فکتی هست، چه دلیلی هست. همین‌جوری می‌گفتم. دیگران گفته بودن، خانواده گفته بودن، من هم می‌گفتم. فکر کنم خیلیش همین‌جوری بود. پس ما اول باید بفهمیم

آقا کجای مسئله تاریکه؛ بتونیم همون‌جا چراغ‌قوه بندازیم دیگه، همون‌جا نور بندازیم. اگر ندونیم چه عواملی من رو به این وضع رسونده، چطور می‌تونم مسیری انتخاب کنم که متناسب با همون عامل باشه؟ مثلاً می‌گم دلیل اصلی چاقی من کم‌تحرکیه. من این باور رو دارم. خیلی‌هاتون شاید این باور رو داشته باشید. پس می‌رم…

بعد می‌رم؛ نه «پس می‌رم»، بعد می‌رم سراغ آمپول‌هایی که این روزها اسمشون خب زیاد ترند شده؛ مونجارو یا اون نمونهٔ ایرانیش، اسپارتینا یا همچین چیزهایی. این دارو ممکنه برای بعضی از آدم‌ها و با تشخیص پزشک مفید باشه یا نباشه؛ من نمی‌دونم. من وارد حیطهٔ پزشکی نمی‌شم چون هیچ تخصصی ندارم. من تغذیه خوندم، ولی

توی کار پزشکان عزیز دخالت نمی‌کنم. آقا، من می‌گم دلیل اضافه‌وزنم، دقت کنید خوب به حرفم، کم‌تحرکیه. بعد می‌رم آمپول می‌زنم. چه‌جوری می‌شه؟ این آمپوله می‌تونه من رو پرتحرک کنه؟ یعنی من این آمپول رو می‌زنم، یه‌هویی کفش ورزشی می‌پوشم، شروع می‌کنم به دویدن؟

یا می‌رم باشگاه ثبت‌نام می‌کنم وقتی آمپول رو می‌زنم و همین‌جوری وزنه می‌زنم؟ این دارو خب روی اشتها کار می‌کنه، روی احساس سیری فکر کنم کار می‌کنه یا همچین کارهایی می‌کنه دیگه. پس من اگه باور دارم کم‌تحرکم، چون کم‌تحرکم چاقم، چرا می‌رم آمپول می‌زنم؟ نمی‌فهمم.

شما می‌فهمید؟ چرا راهی رو انتخاب می‌کنم که یه مسئلهٔ دیگه‌ای رو هدف گرفته؟ یا می‌گم من به خاطر کم‌کاری تیروئیدم چاقم. بعد خب نمی‌رم تکلیف این تیروئید رو مشخص کنم، می‌رم سراغ عمل جراحی اسلیو یا بای‌پس مثلاً. این عمل‌ها هم شاید توصیهٔ بعضی از پزشکان به بعضی افراد باشه.

اما جراحی معده چه ربطی به کم‌کاری تیروئید داره؟ من می‌گم چون کم‌کاری تیروئید دارم چاقم، بعد می‌گم عمل اسلیو بکنم؟ یا می‌گم من بعد از بارداریم وزنم بالا رفت؛ من نمی‌گم، خانم‌هایی که این دلیل رو دارن می‌گن: بعد از بارداریم وزنم بالا رفت، دیگه پایین نیومد.

بعد می‌رن سراغ دستگاه‌های لاغری موضعی، فریز چربی. چه ربطی داره؟ بارداری، دستگاه لاغری موضعی؟ متوجهید؟ این دقیقاً مثل اینه مثلاً من ماشینم روشن نمی‌شه چون باتریش خالی کرده؛ همین اون هفتهٔ پیش من،

باتری ماشینم خالی کرد. بعد یه بیست‌لیتری بردارم برم بنزین بگیرم، بیام بریزم تو باک، پرش کنم، پشت سر هم استارت بزنم. ماشین روشن نمی‌شه. بعد یا شروع کنم به خودم توهین کنم، یا به اون پمپ‌بنزینی فحش بدم، یا بگم حتماً این بیست‌لیتریش جنسش خوب نبوده! نه من مشکلی داشتم، نه پمپ‌بنزینی مشکلی داشته، نه بیست‌لیتری مشکلی داشته.

راه‌حل من برای مسئلهٔ من اشتباه بوده. من باید می‌رفتم باتری می‌خریدم، نه بنزین می‌زدم. ما خیلی وقت‌ها، رفقا، تو زندگی واقعی دقیقاً همین کارهای عجیب و غریب رو انجام می‌دیم. موضوع خیلی ساده‌ست؛ الان براتون توضیح می‌دم، ذهن منطقی آچمز می‌شه دیگه، خیلی ساده‌ست. من با خودم می‌گم خب چرا کمتر در موردش حرف می‌زنیم اصلاً؟

وب فارسی که خیلی به نظرم فقیره در این موارد. این محتواهای این‌شکلی کلاً خیلی خیلی اوضاعش خرابه تو وب فارسی. ای کاش همه دست به دست هم بدیم، این محتواها شیر بشن، دوستان دیگه هم بیان، کار کنیم تو این حوزه. خیلی جای کار داره، خیلی می‌شه کمک کرد. واقعاً مثلاً می‌ریم پیش یک متخصص برای کم‌کردن وزنمون؛ چرا نمی‌پرسه دلیل اضافه‌وزنت فکر می‌کنی چیه،

که متناسب با اون به من راهکار بده؟ البته می‌گم شاید برای من ساده شده؛ چون یک عمر با اضافه‌وزن زندگی کردم، نزدیک ده سال دارم به آدم‌ها کمک می‌کنم که همین مسائل رو بفهمن، پای صحبت هزاران نفر نشستم، روزی چند ساعت هم با همین مسئله دارم فکر می‌کنم، زندگی می‌کنم. این موضوع شاید، حالا چون من دارم این‌قدر وقت می‌ذارم، برای من تبدیل شده به یک‌جور شهود حرفه‌ای.

نه یه حدس یه‌هویی که الان مثلاً بیاد؛ نه. شهودی که اومده از سال‌ها غرقگی، حالت فلو توی این مسئله برای من به وجود اومده. یعنی این‌قدر من حالت غرقگی پیدا کردم این سال‌ها توی این مسئله که این چیزها رو می‌بینم، بهشون فکر می‌کنم، میام با شما شیر می‌کنم. این‌قدر سر و کله زدم با این مسئله، موهام سفید شده همه‌ش!

من واقعیت زندگیم این شده بود که من یه آدم چاقم. من پذیرفته بودم که استعداد چاقی دارم. من واقعیت زندگیم این شده بود که من کم‌تحرکم؛ که چون کم‌تحرکم باید چاق باشم.

پس دوستان، من می‌خوام اینجای ویدئو این نگرش رو با من بیاید جلو. خب، قبل از اینکه دوباره تصمیم بگیری برای لاغرشدن یه کاری کنی، این بار به خودت فرصت بده. خواهش می‌کنم، توی آهیمورا باش، ببین چی می‌شه. این آدمی که قراره این مسیر رو بره کیه؟ در مورد این آدمه صحبت کنیم. به نظرم تا ما خودمون رو نشناسیم، نمی‌تونیم تناسب ماندگاری رو تجربه کنیم.

توی آهیمورا شناختن خودمون یه چیز تزئینی و خیلی شیک و گوگولی‌مگولی کنار لاغری نیست که! خودشناسی می‌شه سیستم مسیریابمون یه‌جورایی. خب می‌خوام اینجا رو تموم کنم دیگه، قسمت اول رو می‌خوام همین‌جا جمع و جورش کنیم. اما نه اینکه من نتیجه بگیرم، بیام بهتون بگم پس نتیجه‌گیری می‌شه این؛ نه.

می‌خوام یه شروع جست‌وجو از طرف شما باشه پایان این ویدئو. سه تا سؤال ازت می‌پرسم؛ وقت بذار خواهش می‌کنم. پاسخت رو زیر همین ویدئو کامنت کن برام. سی ثانیه وقت بذار، استپش کن، کامنت کن. قراری هم نیست جواب درست بدی. قراری هم نیست چیزی بنویسی که من خوشم بیاد. جواب خودت رو صادقانه بنویس؛ همون چیزی که واقعاً دربارهٔ خودت فکر می‌کنی.

سؤال اینه، سؤال یک: من فکر می‌کنم چه عامل یا عواملی باعث اضافه‌وزنم شدن؟ این سؤال اول. هرچقدر می‌تونی توضیح بده‌ها. یعنی فقط ننویس کم‌تحرکی، نمی‌دونم، قرص کورتون، ازدواج، استعداد چاقی. یه‌کم بیشتر تلاش کن، می‌خوای مسئله به این بزرگی رو حلش کنی‌ها!

چرا فکر می‌کنی این عامل توی اضافه‌وزنت مثلاً نقش داشته؟ وقتی می‌گی من استعداد چاقی دارم، این از کی اومد تو ذهنت؟ کی بهت گفت؟ چه روزی به این فکر کردی؟ از چه زمانی استارت خورد؟ چه اتفاقی توی زندگی یا چه رفتاری بود که باعث شد این تیک بخوره که من کم‌تحرکم، چاقم؟ هرچقدر دقیق‌تر برام بنویسی

که دربارهٔ خودت چی فکر می‌کنی، من هم بهتر می‌تونم بفهمم تو ادامهٔ این مجموعه باید روی چه موضوعاتی بیشتر نور بندازم، زوم کنم. من تو این سال‌ها گفتم بهتون پای صحبت چندین هزار آدم نشستم. حالا دوست دارم تو هم به اون چندین هزار نفر اضافه بشی، با عشق؛ یعنی با عشق! نه به عنوان عدد؛ به عنوان یه آدم با یه عالم قصه، با یه عالم داستان،

با یه عالم شرایط و مسیر و تجربهٔ مخصوص به خودش. می‌خوام تو هم اضافه بشی به این جمع بزرگ. سؤال دوم: خودت فکر می‌کنی چرا وزنت برمی‌گرده وقتی کمش می‌کنی؟ آیا مسیری رو رفتی، وزنت کم شده ولی بعد یه مدت برمی‌گرده؟ چرا؟ فکر می‌کنی چه اتفاقی می‌افتاد؟ دلیلش رو چی می‌دونستی؟

چی باعث می‌شد نتونی اون وزن رو نگه داری؟ جواب… دنبال، دنبال جواب، جواب… دنبال، دنبال جواب علمی قشنگ‌مشنگ هم نباش. اگه الان می‌گی آقا نمی‌دونم، همین نمی‌دونم خیلی صادقانه‌تر از اینه که بری با هوش مصنوعی مشورت کنی، آقا جواب آماده بیاری اینجا کپی‌پیست کنی. نه، بنویس تو نمی‌دونی.

سؤال سوم: تا امروز از چه روش‌هایی برای لاغرشدن استفاده کردی؟ رژیم، قرص، دمنوش، آمپول، جراحی، دستگاه‌های لاغری موضعی، کارهای عجیب و غریب، متدهای خاله‌تراپی، رفیق‌درمانی، رژیم‌های سرخودی، بی‌خودی، نمی‌دونم! هر کاری که کردی، هر چندتا بود بنویس، همه‌ش رو بنویس. اینجا

توی آهیمورا کسی کسی رو قضاوت نمی‌کنه. عجیب، ساده، خجالت‌آور، هیچی رو حذف نکن. همه رو بنویس. من خودم رفتم؛ ببینید چقدر عجیب و غریب! یه مادرکارتن خرما خریدم؛ ما کرمانیم، خرمای خوب هم فراوون. خریدم، سی روز فقط خرما خوردم؛ سی روز. خیلی هم وزنم کم شد.

یعنی از این کارهای عجیب و غریب همهٔ ما کردیم؛ نه اینکه فکر کنید چیز غیرطبیعیه. آقا پای صحبت آدم‌هایی که اضافه‌وزنن بشینی، اصلاً شاخت درمیاد! یه چیزهایی رو می‌گن که خیلی‌ها نمی‌دونن، خیلی‌ها نمی‌دونن. ما اینجا قرار نیست خودمون رو محاکمه کنیم و به خودمون برچسب بزنیم. ما اینجا فقط می‌خوایم خود واقعی‌مون رو ببینیم. یه پرانتز باز کنم؛

عاشقتونم. اگه هنرجوی آهیمورا هستی، لطفاً برگرد به روزهای قبل از آشنایی با من‌ها. جواب امروزت رو ننویسی‌ها! خودت رو ببر همون روزهای قبل از آشنایی با من ببین. اون موقع فکر می‌کردی چرا اضافه‌وزن داری، چرا وزنت برمی‌گرده، چه راه‌هایی رو امتحان کرده بودی؛ اون موقع، قبل از آشنایی با من.

لطفاً هنرجویان عزیز آهیمورا جلو جلو نرید. قرار نیست جواب‌های نهایی رو بیاید اینجا زیر کامنت‌ها لو بدید. نکنید این کارها رو. برای دوستان جدید نسخه نپیچید، خواهش می‌کنم. می‌دونید اینجا هرکسی مسیر خودش رو باید بره. کنارشون قدم بردارید، بهشون کمک کنید که خودشون رو بهتر ببینن.

بخشی از لذت آهیمورا، مسیر آهیمورا، همین کشف‌کردن خودمونه. پس بذارید هممون فقط سرمون تو لاک خودمون باشه، خودمون رو کشف کنیم. من خودم، بچه‌های آهیمورا می‌دونن، شخصاً تمام دیدگاه‌هایی که زیر این محتوا می‌نویسید می‌خونم؛ خودم شخصاً. من توی سایت آهیمورا کامنت‌ها رو فقط خودم مجوز انتشار می‌دم.

سایت آهیمورا رو کسی چک نمی‌کنه غیر خودم. تمام کامنت‌ها زیر دست خودم باز می‌شه. و اگه ببینم این ویدئو براتون مفید بوده، اگه ببینم دوستش داشتید، فیدبک بدید اون پایین، اگه ببینم همراهیش می‌کنید، همراهیش فکر می‌کنید، خودتون رو کشف می‌کنید، قسمت دومش رو هم با عشق خواهم بود و هم با افتخار براتون ضبط خواهم کرد. و این مسیر رو ادامه می‌دیم،

تا زمانی که براتون مفیدم و شما دارید رشد می‌کنید، کنار هم قدم برمی‌داریم. دمتون هم گرم. خیلی دوستتون دارم. مراقب خودتون باشید. خدا یارتون، خدا نگهدارتون.

دریافت زیرنویس فارسیفایل زیرنویس ↓

منابع و مطالعهٔ بیشتردیدن منابع

برای آشنایی بیشتر با بحث تفاوت‌های فردی و انگیزه، این دو منبع به موضوع‌های مطرح‌شده در ویدئو مرتبط‌اند:

برای ادامهٔ این آشنایی، می‌تونی در صوت‌های آهیمورا گوش بدی یا به نوشته‌های آهیمورا سر بزنی.

گفت‌وگو

  1. محمدهادی مظفری معارف

    فکر میکنم چاقی من از فکر وخیال برای اینده خودم وخانوادم وبی اعصابی و عصبانیت در نرسیدن به بعضی از اهداف و رفتار و افکار مخالف دیدگاه های من با اطرافیانم و بی خوابی هست که به غذا خوردن زیاد وبی جا و بی موقع پناه می برم

    1. امین

      سلام محمدهادی عزیز. ممنونم که با صداقت نوشتی.

      مهم‌ترین قسمت حرفت برای من این جمله بود: «به غذا خوردن پناه می‌برم.»

      انگاری غذا تو اون لحظه‌ها فقط غذا نیست؛ یه پناهگاه موقته برای فرار از فکر آینده، عصبانیت، اختلاف با اطرافیان و فشار نرسیدن به هدف‌ها.

      حالا نمی‌خوام فعلاً با این خوردن بجنگی یا خودت رو سرزنش کنی. فقط دفعه بعدی که این اتفاق افتاد، یه لحظه از خودت بپرس:

      درست قبل از اینکه به غذا پناه ببرم، چه اتفاقی درون من افتاد؟ چه فکری از ذهنم گذشت؟ چه احساسی داشتم؟ و غذا قراره تو این لحظه چه کاری برای من انجام بده؟

      شاید کم‌کم متوجه بشی بعضی وقت‌ها چیزی که گرسنه‌ست، شکم تو نیست… یه بخش خسته، عصبانی یا نگران درون توئه که بلد نیست جز با غذا خودش رو آروم کنه.

      همین که تونستی این رابطه رو ببینی، شروع خیلی مهمیه محمدهادی جان. 🌱

  2. زهرا سپیانی

    ترس های پنهان و آشکاری در درونم باعث اضطرابم میشد و ناخودآگاه من رو به سمت خوراکی‌ها می‌شوند و من رو برای لحظاتی آروم می‌کرد
    نداشتن آگاهی از درونم و ندیدن احساساتم،ذهنم من رو به نزدیکترین راه برای رسیدن به آرامش میکشوند،خوردن
    چرا وزنم برمیگشت؟
    اتفاقاتی مثل از دست دادن عزیزی و احساس شکست.
    وقتی در سوگ، به جای دیدن خودم، از دیگران مراقبت می کردم و خودم رو و حسم رو نمیدیدم، بعد از گذر از دوران سوگ به خودم میومدم میدیدم چند کیلو اضافه وزن دارم.
    اولویت دیگران بودند و احساسات خودم رو نمیدیدم.
    روح خسته ی من برای التیام روزهای سوگ و شکست،برای آرام شدن، نزدیکترین راه رو انتخاب می‌کرد بدون اینکه آگاه باشه ، خوردن.
    نداشتن آگاهی و شناخت از درونم به جای درمان از مسکن برای آرام کردن ذهنم استفاده می‌کردم.
    هرچه سوگ بزرگتر ، دوره ی طولانی تری از مسکن استفاده می‌کردم.
    و دقیقا بعد از ، فوت عزیزانم اضافه وزن بیشتری رو تجربه کردم.
    از چه روش هایی برای کاهش وزن استفاده کردم؟
    ورزش
    حذف خوراکی‌های شیرین
    ودمنوش ها

    1. امین

      سلام خانم سپیانی عزیز.
      ممنونم بابت وقتی که گذاشتین.

      شما فقط نگفتین که در روزهای سخت بیشتر می‌خوردین؛ تونستین ببینین غذا تو اون روزها چه نقشی براتون داشته: نقش یک مسکن برای روحی که خسته و سوگوار بوده.

      این قسمت نوشته‌تون خیلی قابل تأمله که تو دوران سوگ، به‌جای دیدن خودتون و احساساتتون، مشغول مراقبت از دیگران بودین. انگاری میون تمام کسانی که نیاز به مراقبت داشتن، خودتون رو از قلم مینداختین… و غذا نزدیک‌ترین راهی بوده که می‌تونسته برای چند لحظه آرومتون کنه.

      با این نگاه، اون خوردن‌ها دیگه فقط نشونهٔ ضعف یا بی‌ارادگی نیستن؛ تلاشی ناآگاهانه بودن برای دوام آوردن تو روزهایی که فشار زیادی رو تحمل می‌کردین.

      ورزش، حذف شیرینی و دمنوش‌ها می‌خواستن وزن رو تغییر بدن؛ اما اون بخش خسته و سوگوار درونتون همچنان دیده نشده بود.

      یه سؤال ازتون دارم خانم سپیانی عزیز…

      وقتی تو روزهای سوگ مشغول مراقبت از همه بودین، چه کسی از خودِ شما مراقبت می‌کرد؟ 🌱

      1. زهرا سپیانی

        سلام استاد خداقوت
        ممنون از توضیحات قشنگ و درست شما
        در زمان سوگ و شکست من خودم رو نمیدیدم
        واز زمانیکه در آهیمورا شرکت کردم تلاش می‌کنم خودم رو ببینم
        حسم رو ببینم، خوب یا بد فرقی نداره
        تا وقتی خود واقعی م رو نبینم نمیتونم به خود بهتر تبدیل بشم
        برای بهترین خود تبدیل شدن اول باید خود واقعی م رو خوب ببینم و خودم رو خیلی خوب بشناسم.
        ممنون استاد که درکنارمون هستید و با چراغ هایی که برای ذهنمون روشن میکنید خودمون رو می‌بینیم و شناخت پیدا می‌کنیم و قدمی برای بهتر شدن برمیداریم
        الهی شکر به خاطر همه چی

      2. زهرا سپیانی

        هیچ کس
        هیچ کس از درون من خبر نداشت و همه من رو قوی و قدرتمند می‌دونستن
        ولی استاد وقتی حس خودم رو اول میدیدم چطور میتونستم به فکر مادر و خواهر کوچکتر خود میبودم؟
        البته الان اگر اتفاقی پیش بیاد حتما نگاه دیگری دارم
        اتفاق خوش و یا تلخ فرقی نمیکنه چون در دوره های شگفت انگیز شما و تمریناتم نگاهم به اتفاقات تغییر کرده.
        الهی شکر

  3. راضیه همراهی

    با سلام و احترام
    من دلیل چاقی خودمو علاقه زیاد به خوردن مواد غذایی شیرین می‌دونم ،تقریبا تمام اعضای خانواده من دارای اضافه وزن هستن،از بچگی به من گفتن تو لاغر نمیشی استخوون درشتی.تو یه خانواده شلوغ بزرگ شدم و همیشه سر این که به کدوممون سهم بیشتری از غذا میرسه دعوا داشتیم.الان هم که خودم مادر خونه هستم باز تو مهمونی و موقعی که خونه مهمون داریم همون احساس بخور بخور میاد سراغم.من در مقابل یه سری مواد غذایی انگار اختیار خودمو از دست میدم و دیگه حجمی که میخورم رو متوجه نمیشم.
    چرا وزنم برگشته ؟چون پایبند نبودم به مسایلی که تو دوره رژیم و…انجام میدادم.چون رژیمه برام سخت بوده و بریدم.باشگاهه برام خسته کننده بوده و قطعش کردم.دلیل دیگه‌م که احتمالا همون بزرگترین نقطه ضعفم باشه،گور بابای دنیاست!!!میبخشید البته،واژه دیگه ای براش پیدا نکردم،بخاطر شرایط زندگیم وقتی از همسرم بی توجهی میبینم یا وقتی تنهام یا پسرم خیلی اذیتم کرده یا کلی موقعیت دیگه،جوری با سرعت غیرقابل وصف و با ولع و عصبانیت حمله میکنم به خوردنی‌ها که اصلا انگار اون لحظات جزؤ عمرم نبوده و چیزی ازش یادم نمیاد.ناگفته نماند من موقعی که از موضوعی خوشحالم و حالم خیلی خوبه هم خوردنم دست خودم نیست.
    راه‌هایی که امتحان کردم:رژیم غذایی،حذف نون و برنج،باشگاه و فعالیت سنگین،سفارش دادم دمنوش گیاهی و تا آخر نخوردنش!،رژیم شوک!به مدت دو هفته کلا مصرف نشاسته و نون و برنج و..قطع میشد و فقط پروتیین و روزی یه دونه میوه مجاز بود.متخصص تغذیه،به چندین پزشک مراجعه کردم،استفاده از عرق دارچین و رازیانه و…کتوژنیک کوفتی،یه دوره لاغری با طب اسلامی شرکت کردم.الان خیلیاش دیگه یادم نیس.
    با تشکر

    1. امین

      سلام خانم همراهی عزیز.
      نوشته‌تون رو با دقت خوندم و به نظرم پر از سرنخ‌های مهمه.

      شما گفتین توی یک خانوادهٔ شلوغ بزرگ شدین و همیشه سر اینکه سهم بیشتری از غذا به چه کسی برسه رقابت بوده.

      برای کودکی که این فضا رو بارها تجربه کرده، غذا فقط غذا نیست؛ چیزی‌ست که شاید باید سریع‌تر برداره و بیشتر بخوره تا سهمش از دست نره.

      ممکنه امروز هم تو مهمونی‌ها و دورهمی‌ها، همون احساس قدیمی دوباره بیدار بشه؛ حتی اگه حالا غذا به‌اندازهٔ کافی وجود داشته باشه. انگاری شرایط عوض شده، اما یه بخش از وجود شما هنوز سر همون سفرهٔ شلوغ دوران کودکی نشسته.

      نکتهٔ مهم دیگه اینه که شما فقط موقع ناراحتی سمت غذا نمی‌رین؛ وقتی خیلی خوشحالین هم خوردنتون بیشتر می‌شه. یعنی غذا برای شما فقط وسیلهٔ آروم‌شدن نیست، با شادی، مهمونی و لذت هم پیوند خورده.

      و بابت جملهٔ «گور بابای دنیا» هم لازم نیست عذرخواهی کنین. اتفاقاً شاید دقیق‌ترین عبارتی بوده که می‌تونستین برای اون لحظه پیدا کنین؛ لحظه‌ای که فشارها جمع می‌شن و انگاری یه صدایی درونتون می‌گه: «دیگه نمی‌خوام هیچ‌چیزی رو کنترل کنم.»

      یه سؤال مهم ازتون دارم خانم همراهی عزیز…

      درست چند ثانیه قبل از اینکه اون «گور بابای دنیا» شروع بشه، چه حرفی از ذهنتون می‌گذره و چه احساسی در وجودتون بالا میاد؟

      شاید پاسخ همین سؤال، چیزهای زیادی دربارهٔ نقش غذا تو زندگی‌تون به ما نشون بده. 🌱

  4. رقیه سلیم

    عرض سلام وادب خدمت استادجعفری عزیز
    از بچگی ، خیلی به خوراکی‌ها چه غذا چه تنقلات علاقه‌ی زیادی داشتم هرچیز خوشمزه‌ای باشه رو دوست داشتم تا سن 34 سالگی ، با وجود داشتن ، دو زایمان با فاصله‌ی 10 سال ، وزنم سالها روی 51 تا 52 بالا وپایین می‌شد، ولی از این سن به بعد خوردن من همراه با استرس، نگرانی ،ترس و فکر چاق شدن و پرخوری عصبی گرفتم و به مرور دراین (حدود 20سال) گرفتار اضافه وزن شدم 58بعد….تا الان که در وزن 66 هستم.

    درمورد برگشت دوباره وزنم؛ اگر بخوام کلی بگم درمواقعی که وزنم کم می‌شد هنوز به فکر خوردن و خوراکی‌ها بودم ، استاد وزنم کم میشد اما ذهنم بشدت گرسنه بود و نمی‌گذاشت درمسیر بمونم و من ناگزیر برمی‌گشتم به وزن اول، به هر بهانه‌ای سراغ خوراکی‌هامیرم و برای هردرد، ناراحتی ، شادی ، گرفتاری ، ناآرامی ، سوگ وغمی ، استرس ونگرانی باخوردن خودم رو آروم کردم و دوباره آش همون آش و کاسه همون کاسه ، درطول این سالها متوجه شدم که تا وقتی ذهنم وفکرم گرسنه هست وپیش خوردن ، خوراکی ها ست نمی‌تونه یک وزن ایده‌آل و تناسب اندام ماندگار داشته باشه، و برگشت وزن حتمی هست.

    چه روشهای برای کاهش وزن استفاده کردم؟
    یک مرتبه روش کوتاه چندروزی (شوک گیاه خواری) داشتم که خیلی حالم بد شد.
    یک مرتبه رژیم غذایی، ورزشی داشتم چند ماهی داشتم و نتیجه پایداری نداشتم رهاش کردم.
    چندین مرتبه رژیم فستینگ داشتم ، برای من جواب بود هم درسایز هم در وزن و نتیجه‌های خوبی به همراه داشت ، مشکل اینجا بود اگر یه تایمی هرچند کوتاه رعایت نمیشد دوباره برگشت وزن و سایز داشتی و روشی نبود که بتونه به عنوان سبک زندگی درهر موقعیت ، سن و سال و شرایطی داشته باشی ، به همین علت رهاش کردم.

    ممنونم استادعزیزم

    1. امین

      سلام خانم سلیم عزیز.
      نوشته‌تون رو با دقت خوندم.

      یه جمله تو نوشته‌تون بود که به نظرم بخش بزرگی از تجربهٔ این سال‌های شما رو تو خودش جا داده:

      «وزنم کم می‌شد، اما ذهنم به‌شدت گرسنه بود.»

      چه تعبیر دقیق و مهمی… بدن شما وزن کم می‌کرد، اما ذهنتون همچنان کنار خوراکی‌ها بود؛ به خوردن فکر می‌کرد، منتظر زمان مجاز بود و نگران بود که نکنه دوباره وزن برگرده. یعنی عدد ترازو تغییر می‌کرد، اما رابطهٔ شما با غذا هنوز همون رابطهٔ قبلی بود.

      تجربهٔ فستینگ هم ظاهراً همین رو به شما نشون داده؛ تا وقتی شرایط برای اجرای اون روش فراهم بوده، نتیجه داشتین. اما روشی که با چند روز اجرا نشدن، همه‌چیز رو برمی‌گردونه سرجای اولش، هنوز نتونسته بخشی از زندگی واقعی شما بشه.

      فقط می‌خوام روی یک کلمه از نوشته‌تون کمی مکث کنیم: «حتمی».

      برگشت وزن در مسیرهای قبلی بارها اتفاق افتاده، اما قرار نیست این تجربه رو به حکم قطعی آینده تبدیل کنیم. گذشته داره دربارهٔ روش‌هایی که رفتین به شما اطلاعات می‌ده؛ دربارهٔ سرنوشت شما تصمیم نمی‌گیره.

      و حالا یه سؤال مهم:

      فکر می‌کنین اون «ذهن گرسنه» واقعاً گرسنهٔ خوراکی بیشتر بوده، یا گرسنهٔ آزادی از ترس، محدودیت و فکر دائمیِ خوردن و چاق‌شدن؟ 🌱

  5. فرزانه حنطوش راده

    با سلام‌خدمت استاد گرانقدر
    من امروز تونستم عضو سایت بشم و ویدیو رو که‌چرا وزنم برمیگرده رو امروز دیدم خواستم به سه تا سوال جواب بدم جواب سوال اول عواملی که باعث اضافه وزن من شدند اول دوست داشتن بیش از اندازه خوراکی ها بودند قبلا از هر‌چیزی که دوست داشتم بیش از نیاز بدنم مصرف کردم نا‌گفته نماند که یه سری از عقاید هم به من القا شده بود مثل کم تحرکی خواب زیاد و حتی استعداد چاقی
    سوال دوم من‌پس از سالها به این تنیجه رسیدم که نه خواب زیاد نه‌کم‌تحرکی و نه استعداد چاقی هیچکدام باعثبرگشت اضافه وزنم نشدن مگر اینکه دوباره در خوردن زیاده روی کردم من این رو با تک تک سلولهای بدنم متوجه شدم که فقط عامل چاقیم خوردن بیش از حد هست واینکه چرا بیش از حد میخورم خیلی وابسته به حالات روحیم هست‌مثل خشم استرس و گاهی وقتها هم از سر بیحوصلگی
    وسوال سوم من در سالهای قبل از اشنای باهپی فت خیلی از راهها رو رفتم از دوران نوجوانی تا سن۴۲ سالگی رزیم های عجیب و غریب مثل. اب تنها. رژیم میوه و شیر به مدت سه هفته رزیم ماست. قرص لاغری چسب لاغری گوشواره لاغری دستگاههای موضعی و لاغری با هیچکدام هم ماندگار نبوده .

    1. امین

      سلام خانم حنطوش راده عزیز.

      خیلی خوشحالم که بالاخره تونستین عضو سایت بشین و ممنونم که با این دقت به سؤال‌ها جواب دادین. و البته خوشحالم که از روزهای هپی‌فت تا امروز هنوز کنار من هستین. 🌱(هپی فت اسم دوره‌ی آموزشی قبل از آهیموراست)

      یه قسمت از نوشته‌تون برای من خیلی مهم بود. اینکه متوجه شدین خشم، استرس و حتی بی‌حوصلگی روی خوردنتون اثر می‌ذاره.

      این یعنی از خودِ خوردن عبور کردین و دارین به چیزی که پشت اون اتفاق می‌افته نگاه می‌کنین.

      خانم حنطوش راده عزیز به نظرم اینجا باید یه کم بیشتر مکث کنیم…
      «بیش از حد خوردن» همون رفتاریه که ما می‌بینیم. سؤال عمیق‌تر اینه:

      غذا در لحظه‌های خشم، استرس یا بی‌حوصلگی چه کاری برای من انجام می‌ده؟
      من رو آروم می‌کنه؟ حواسم رو پرت می‌کنه؟ یا کمک می‌کنه برای چند دقیقه چیزی رو احساس نکنم؟

      و وقتی مسیرهایی رو که رفتین می‌خونم؛ از رژیم آب و میوه و ماست تا قرص و چسب و گوشواره و دستگاه… چیزی که من می‌بینم بی‌ارادگی نیست. من آدمی رو می‌بینم که سال‌ها برای تغییر تلاش کرده، اما مسیرهایی که رفته بیشتر می‌خواستن خوردنش رو کنترل کنن؛ بدون اینکه کمکش کنن خودش و دلیل خوردنش رو بهتر بشناسه.

      حالا انگاری داریم به جای تازه‌ای نگاه می‌کنیم… به خودِ شما، به حال‌تون و به رابطه‌ای که در طول این سال‌ها با غذا شکل گرفته.

  6. اکرم نظری

    سلام.(من قبل از آهیمورا)
    فکر میکردم که کم تحرکی،کم کاری تیروئید،ژنتیک،و کم خونی با اینکه اصلا نداشتم باعث چاقیم شده.البته ازدواج و بارداری هم بود،
    هر وقت ورزش میکردم مامانم میگفت چه فایده ولش که میکنی چاق میشی.
    یا میگفت تو به خاله هات رفتی،استخون بندیت درشته
    یا اینکه همه ازدواج کنن هیکلشون خراب میشه.چاق میشن.میگفتن من هر کاری کنم بازم چاق میشم.
    ۲.وزنم برمیگرده چون ورزش رو گذاشتم کنار.و همش توی خونه نشستم.چون دیگه رژیم نگرفتم.رژیم رو طبق چیزی که بود و سر ساعت اجرا نمیکردم.
    ناراحتی باعث شد هورمونام بهم بریزه و چاق بشم.
    چون بی اراده و اهمال کارم.چون همیشه همینطورم مثل یو یو وزنم بالا و پایین میره.و من هیچ کا ی نمیکنم با اینکه همیشه باهاش درگیرم.
    ۳.روش هایی که استفاده کردم.بجز جراحی تمامه روش ها
    رژیم کانادایی،رژیم فستینگ،رژیم میوه،رژیم دکتر کرمانی،رژیم دکتر…،۲ تا رژیم هفتگی از اینستا،قرص های لاغری،دمنوش لاغری،دستگاه لاغری موضعی،ورزش های سخت روزانه،رژیم ۷ روزه.رژیم موز و شیر ودکتر طب سنتی و حجامت و حلزون و …. خیلی دیگه که الان یادم نمیاد.الان که یادم میفته چه هزینه هایی بدون نتیجه کردم واقعا ناراحت میشم.😔

    1. امین

      سلام خانم نظری عزیز
      ممنونم که این‌قدر با جزئیات نوشتین. می‌فهمم چرا یادآوری اون‌همه هزینه و نتیجه‌ای که می‌خواستین و نگرفتین، ناراحتتون می‌کنه.

      یه جایی از نوشته‌تون توجهم رو جلب کرد…

      گفتین «من هیچ کاری نمی‌کنم»، ولی چند خط پایین‌تر یه فهرست بلند از کارهایی نوشتین که برای تغییر شرایطتون انجام دادین. انگاری موقع قضاوت کردن خودتون، اون‌همه تلاش از جلوی چشمتون کنار رفته و فقط نتیجه‌ای که نگرفتین باقی مونده.

      این رو برای این می‌گم که یه بار دیگه با دقت به اون آدم نگاه کنین؛ همونی که بارها امیدوار شده، وقت گذاشته، هزینه کرده و دوباره شروع کرده. وقتی می‌گین «بی‌اراده بودم»، چقدر داستان و تلاشهای اون آدم رو می‌بینین؟

      اول نوشته‌تون گفتین «من قبل از آهیمورا».
      میدونم که الان تو آهیــــمورا چقدر نتایج درجه یکی گرفتین🌱

      1. اکرم نظری

        سلام استاد .ممنونم بابت توضیحاتتون.
        درسته که تمامه این نظریات و کارها برای قبل از آشنایی با شما وآهیموراست ،اما هنوز ته ذهنم شاید به این فکر میکنم که هیج کاری نکردم.من احتمالا خودم رو به نتیجه گره زدم.و هنوز خوشحالیم رو منوط به رسیدن به نتیجه کردم،که انشالله با ادامه ی آهیمورا این باگم هم برطرف میشه،ممنونم که این رو به من یادآوری کردید

  7. زهرا جعفرپور

    سلام عرض میکنم خدمت استاد گرامی و تمامی دوستان ..پاسخ به سه سوال
    من قبل از آهیمورا
    عوانلی که فکر میکردم باعث چاقی میشه یکی این بود تا متوحه اطرافم‌شدم بهم میگفتن زهرا از همون بچگی گرد بود 😔😔🤭 و فکر میکردم پس خدادادی نمیشه کاریش کرد تا اینکه تو سن ۹ سالگی یه تصادفی کردم و خییییلی لاغر شدم اماااا چند سال بود برگشت تو سن نوجوانی که رسیدم تو شور و شوق ازدواج و توهماتش بودم یا بهتر بگم رویاهاش. میشنیدم بزرگتر ها میگفتن اینقدر خشکل و تپل بود عین پنبه 😔
    دلیل برگشت وزنم ؟؟؟ چون خودم همون دختر گرد و تپل و کوچیک میدیدم که‌من همونم و اینجوری قشنگترم میگفتم خدا دادی ..ارثی به خانواده پدری رفتیم چون قدمون کوتاه چاق به نظر میرسیم .. و بعد زایمان که خیییلی شدید شد گفتم چون بخاطر کوچلو خیییلی انرژی از دست میدم به گفته مادرم باید بخورم تا جون بگیرم
    تا الان چه کارهایی برا لاغر شدن کردم؟؟؟؟
    چون‌من عاشق غذا و ریزه خواری بودم بخصوص ریزه خواری به دکتر یا کسی که وزن کم‌کرده بود سریع گارد میگرفتم و میگفتم فقط به من نگو چی بخورم چی نخورم چون شرایط خانواده نمیذا ره پس رفتم دنبال دمنوش نیوشا و بعد ازدواج رفتم لاغری با دستگاه موضعی که‌همونجا بهم یه سری غذا رو منع کرد من همش استرس و نگران این بودم چجوری نخورم اخه تا کی میتونم نخورم و اینکه تازه اون موقع بیشتر دلم اون غذا ها رو میخواست.
    ببخشید طولانی شد ..و ممنونم از استاد عزیز با اهیمورا خیییلی دیدم عوض شد🌷🌷🌷

    1. امین

      سلام خانم جعفرپور عزیز.
      اصلاً طولانی نبود؛ ممنونم که با این دقت از تجربه‌تون نوشتین.

      یه قسمت از نوشته‌تون برای من خیلی مهم بود. شما از کودکی بارها شنیدین: «زهرا از همون بچگی گرد بود»، «تپل و قشنگ بود»، «به خانوادهٔ پدری رفته» و «این خدادادیه».

      این جمله‌ها فقط دربارهٔ شکل بدن شما نبودن؛ کم‌کم داشتن به شما می‌گفتن که «تو همین هستی». برای همین حتی وقتی بعد از تصادف وزنتون تغییر کرد، تصویری که از خودتون داشتین هنوز همون دختر گرد و تپل باقی مونده بود. خودتون هم خیلی دقیق گفتین: «من خودم رو همون دختر می‌دیدم.»

      یه تفاوت بزرگ وجود داره بین اینکه بگیم «بدن من در مقطعی اضافه‌وزن داشته» و اینکه باور کنیم «من از اول همین بودم و نمی‌تونم تغییر کنم». اولی دربارهٔ یک وضعیته؛ دومی کم‌کم تبدیل به هویت می‌شه.

      در تجربهٔ منع غذایی هم نکتهٔ مهمی گفتین. هنوز چیزی حذف نشده بود، اما ذهنتون از قبل نگران بود: «چطور نخورم؟ تا کی می‌تونم نخورم؟» انگاری قبل از شروع مسیر، ترس محرومیت شروع شده بود و همون غذاها خواستنی‌تر شده بودن.

      و حالا که گفتین با آهیمورا نگاهتون خیلی تغییر کرده، دوست دارم ازتون بپرسم:

      امروز کدوم جمله‌ای که سال‌ها دربارهٔ خودتون باور داشتین، دیگه مثل قبل براتون حقیقت نداره؟ 🌱

      1. زهرا جعفرپور

        اینکه دیدم تغییر کرده گرد و یا تپل بودن من هویت من نیست و یک وضعیت بوده ..و ارثی و یا خدادادی نیست ..و اینکه گرد و تپل بودن دلیل بر زیبایی و دوست داشته شدن نیست .. دیدم نسبت به غذاها عوض شده سه وعده رو به اندازه میخورم و دقت میکنم کی لقمه ها برام زشت میشن ..تونستم گرسنگی واقعی و کاذب بفهمم و درکش کنم ..و تا حد زیادی تونستم سکوت مقدس رعایت کنم ..و از همه مهمتر که برام خیییلی با ارزش.. کارت ارزش خودم بردم بالا و به خودم اهمیت میدم اخه قبلا خودم اون ته ته ها بودم ..خودم خییییلی دوست دارم🌷🌷

        1. امین

          سلام دوباره خانم جعفرپور عزیز.

          پاسختون رو چند بار خوندم و به نظرم قلب تمام نوشته‌تون همین جمله‌ست:

          «قبلاً خودم اون ته‌ته‌ها بودم… الان خودم رو خیلی دوست دارم.»

          شما فقط نگاهتون به غذا و وزن رو تغییر ندادین؛ جای خودتون رو تو زندگی‌تون عوض کردین. متوجه شدین «گرد و تپل بودن» هویت شما نبوده، یک وضعیت بوده. زیبایی و دوست‌داشتنی‌بودنتون هم قرار نیست به شکل و اندازهٔ بدنتون وابسته باشه.

          انگاری قبلاً قرار بود اول بدنتون تغییر کنه تا بتونین خودتون رو دوست داشته باشین؛ اما حالا دوست‌داشتن و ارزش قائل‌شدن برای خودتون، داره تبدیل می‌شه به نقطهٔ شروع تغییر.

          شناخت گرسنگی واقعی و کاذب، توجه به لقمه‌ها و سکوت مقدس همگی ارزشمندن؛ اما بالا بردن کارت ارزش یعنی حتی اگر یک روز نتونستین همهٔ این‌ها رو رعایت کنین، دوباره خودتون رو به تهِ صف زندگی نفرستین.

          این جمله‌تون واقعا ارزشمند بود:

          «من خودم رو خیلی دوست دارم.»

          چون این‌بار مسیر از جنگیدن با خودتون شروع نشده؛ از دیدن و دوست‌داشتن خودتون شروع شده. 🌱

          مرحبا بهتون

          1. زهرا جعفرپور

            استاد جان همش مدیون شما هستم …همه اینها رو از شما دارم البته من هنوز اوایل راه هستم ..انشالله تا اخر میمونم

  8. مریم عشرتی

    سلام خدمت استاد و دوستان عزیزم.
    جواب سوال 1
    🤦‍♀️کم تحرکی،خوابیدن ،استراحت کردن.
    کلا میگفتم من تا کم نخوابم و راه نرم و تحرکم بالا نباشه لاغر نمیشم .
    یه روزایی از خستگی له بودم ولی سعی میکردم ادامه بدم و نخوابم و تحرکم بالا باشه تا بتونم یک گرم کم کنم.
    🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🙇‍♀️🙇‍♀️🙇‍♀️🙇‍♀️
    جواب سوال2
    چون خسته میشدم و ول میکردم
    چون نمیتونستم همش کاهو و مرغ پخته و هویج بخورم
    چون دلم غذا میخواست بتونم با خیال راحت بخورم بدون دلشوره و عذاب وجدان .
    میخوردم همش تو مغزم پر صدا بود و توهین و تحقیر
    نمیخوردم دلم پیش غذاها بود
    خلاصه اونقدر مقاومت میکردم ولی یه جا اون صدا موفق میشد و میخوردم.
    ولع پیدا کرده بودم نسبت به غذاها
    جواب سوال 3🏃‍♀️🏃‍♀️⛹️‍♀️⛹️‍♀️🏊🏊
    همه مدلش رو امتحان کردم
    رژیمهای من دراوردی خودم
    رژیم دکترهای تغذیه
    دمنوش
    رژیم ۳تا یک هفته تک خوری
    رژیم حذف نان و شیرینی
    قرصهای لاغری
    دمنوش
    رژیم دکتری بود اخر هفته یکساعت بهمون ازادی میداد هر چی دوست داریم بخوریم به عشق اون یک ساعت که البته برا من از عصر تا شب ازادی بود.
    بدترین روزها بود برام

    1. امین

      سلام خانم عشرتی عزیز.
      امیدوارم خوب باشین.

      یه قسمت از حرف‌هاتون خیلی روشن نشون می‌ده که توی چه فشار سختی قرار داشتین:

      «می‌خوردم، توی مغزم پر از صدا و توهین و تحقیر بود؛ نمی‌خوردم، دلم پیش غذاها بود.»

      یعنی چه می‌خوردین و چه نمی‌خوردین، آرامش نداشتین. دلتون فقط غذا نمی‌خواسته؛ می‌خواسته بتونین بدون ترس، دلشوره و محاکمه‌شدن غذا بخورین.

      حتی خوابیدن و استراحت‌کردن هم براتون تبدیل شده بوده به چیزی شبیه جرم. بدنتون از خستگی له می‌شده، اما شما به خودتون اجازهٔ استراحت و توقف نمی‌دادین، چون باور کرده بودین هر دقیقه استراحت شما رو از لاغرشدن دور می‌کنه.

      اون یه ساعت آزادی آخر هفته هم خیلی مهم و قابل تأمله… ذهن شما تمام هفته منتظر بازشدن دری بوده که می‌دونسته خیلی زود دوباره بسته می‌شه. برای همین یه ساعت از عصر تا شب ادامه پیدا می‌کرده. انگاری اون ولع فقط برای غذا نبوده؛ برای آزادی‌ای بوده که تمام هفته ازتون گرفته شده بود. (همیشه این برام سوال بود چرا یه همچین چیزی توی رژیم‌ها و متد‌های لاغری وجود داره؟!!!! انگاری اصلا هیچ شناختی از ذهن یه فردی که درگیر اضافه وزن هست نداشتن و ندارن!!)

      شما مسیر رو به‌دلیل بی‌ارادگی رها نکردین. مسیری که برای ادامه‌دادنش باید همیشه خسته، گرسنه و در حال مقاومت می‌بودین، نمی‌تونسته زندگی واقعی شما بشه.

      یه سؤال مهم ازتون دارم خانم عشرتی عزیز:

      از کجا یاد گرفته بودین که برای متناسب‌شدن، حتماً باید خسته بشین، محروم بمونین و درد بکشین؟ 🌱

  9. مریم عشرتی

    سلام استاد
    برای سوالی که پرسیده بودید خیلی فکر کردم نمیدونم شاید بر میگرده به بچگیم و حرفهایی که بزرگترها میزدن که طرف رو ببین چه زرنگه و لثبدو بدو داره ولاغر هست ولی شماها فقط میخورید و میخوابید و چاق شدید.
    الان این تو ذهنم اومد شایدم خودم این فکر رو میکردم نباید استراحت کنم و باید فعالیتم زیاد باشه تا لاغر بشم

  10. مهدیه عشرتی

    مهدیه عشرتی

    دروود خدمت استاد امین عزیز
    من فکر میکنم اول از همه دلیل اضافه وزن من استرس و اضطراب شدیدی بود که از بچگی داشتم وقتی چیزی میخوردم اون اضطراب کم میشد چون از بچگی هم تپل بودم تنها چیزی که از اون روزا یادم هست اینه که برای مقابله با استرسم به خوردن پناه می‌بردم تنها همون چند لحظه خوردن و اروم بودم بعد هم که بزرگتر شدم و فشار و سختی هایی که داشتم باز هم به خوردن پناه بردم چاقتر که میشدم انگار با خودم هم لج میکردم بیشتر میخوردم .
    یادمه یه قسمتی از زندگیم بود که فقط شبها بدون فشار روانی بودم اونم باز با خوردن برای خودم جشن میگرفتم . وفتی هم که اوضاع بهتر شد دیگه عادت کرده بودم به خوردن توی شب انگار فقط با همون اروم میشدم . یه دلیل دیگه هم مسخره شدن و تحقیر شدن به خاطر چاقی بود که باز هم به خوردن پناه می‌بردم.
    یادمه هر کی میخواست بگه یه آدم چقدر میتونه چاق باشه میگفت مثل مهدیه بود . اینقدر این جمله حالمو بد میکرد که باز بیشتر به غذاها پناه می‌بردم.
    حواب سوال ۲
    وزن کم میکردم برمی‌گشت چون من عادت کرده بودم به اون مدل خوردن شاید چند وقتی خودمو کنترل میکردم اما نمیتونستم زیاد ادامه بدم . دلم اون آرامش شبانه با خوردن رو میخواست . توی رژیم ها فقط دلم میخواست تموم بشه و برگردم به سبک قدیم خودم . یه چیز دیگه هم که باعث برگشتن ورزنم میشد این بود که از کم شدن وزنم میترسیدم انگار، تا میدیدم وزنم کم شده شروع به پر خوری میکردم ذهنم هم تشویقم میکرد .
    حواب سوال ۳
    برای لاغر شدن خیلی روش ها رو امتحان کردم
    چند باری دکتر تغذیه رفتم دکتر کرمانی که اون زمان خیلی معروف بودباهاش وزن کم کزدم اما بعد مدت کوتاهی برگشت . دیگه اینقدر رژیم گرفته بودم حفظ بودم نسخه ای که دکتر ها برام میپیچیدن رو ، کم کم شروع کردم به گرفتن رژیم های سخت و من درآوردی دوست نداشتم یکی بهم بگه چی بخورم و چی نخورم این حالمو بد میکرد .
    هر کی در مورد کاهش وزن هر چی میگفت میرفتم دنبالش، یه مدت قرص های گیاهی بود، یه مدت رژیم آب خوردن فقط که اون نتونستم بیشتر از چند روز ادامه بدم .
    نون و برنج و حذف میکردم بیشتر اوقات گرسنه بودم و بی اعصاب .
    هر کی هم منو میدید یه روش لاغری جدید بهم پیشنهاد میداد خیلی سعی کردم لاغر بشم تا از نصیحت های مردم لااقل در امان باشم .

  11. راحیل اسلامی

    سلام و عرض ادب خدمت استاد محترم..🌱
    من راحیل هستم و با افتخار، یک ساله که شاگرد شمام..
    امروز می‌خوام از راحیلی بگم که قبل از این یک سال، چه سال‌ها و روزهایی رو گذرونده..و همه پاسخ ها از زبان راحیل قبل این یکساله🙈:
    توی ویدئو سه سؤال درخشان پرسیدید و حقیقتاً چند بار جواب‌ها رو نوشتم، ویرایش کردم، پاک کردم و دوباره از اول نوشتم.. گریه کردم، خندیدم و دوباره مروری شد بر روزهایی که به نوبه خودشون، با وجود سختی‌هاشون، برام شیرین هم بودن..
    چرا شیرین؟ چون اون موقع مطمئن بودم دارم بهترین مسیرها رو می‌رم؛ مسیری که قراره نتایج عالی داشته باشه و من رو به راحیلِ متناسب برسونه.
    برای همین می‌خوام جواب این سه سؤال رو از زبان راحیلِ قبلی بخونیم؛ یعنی هر پاسخی که می‌دم، از زبان و دیدگاه راحیلِ قبل از آشنایی با شماست..اول از سوال سوم شروع میکنم:
    سؤال سوم: تا امروز از چه روش‌هایی برای لاغری استفاده کردم؟
    اگر بخوام صادقانه بگم، من روش‌های مختلفی رو امتحان نکرده بودم.. از حدود دوازده‌سالگی یک‌دفعه دچار چاقی و اضافه‌وزن شدم، اما اون زمان اصلاً برام مهم نبود.. قبل از اون واقعاً لاغر و متناسب بودم و از طرفی، چون مسیر لاغری رو خیلی سخت تصور می‌کردم، هیچ کاری رو شروع نمی‌کردم و مدام عقب می‌انداختمش؛ تا اینکه از اوایل هجده، نوزده‌سالگی به خودم اومدم و تصمیم گرفتم برای کاهش وزن کاری انجام بدم..
    روش اول: رژیم کالری‌شماری:
    با خودم فکر می‌کردم:خب این روش خیلی منطقیه! اول وزن و قدم رو بررسی می‌کنم، بعد حساب می‌کنم با این وزن و قد، بدنم در حالت عادی روزانه به چه مقدار کالری نیاز داره.. بعد گاهی کمی از اون مقدار اصلی کمتر می‌خورم تا زودتر نتیجه بگیرم و گاهی هم فقط مراقبم که بیشتر از مقدار معمول و موردنیاز بدنم نخورم..و خب به مرور لاغر میشم😍به نظرم این روش واقعا منطقی، پزشکی و اصولیه!
    شروع کردم.. یادمه از طریق صفحه اینستاگرام خانمی، که اتفاقی توی اکسپلورم اومده بود، باهاش آشنا شدم. ایشون یک گروه رایگان داشت و من هم به اون گروه پیوستم..
    هر روز همه اعضا مقدار غذا و کالری مصرفی‌شون رو می‌فرستادن و از غذاهای همدیگه هم الگو می‌گرفتیم. در کنارش، پیاده‌روی روزانه هم اجباری بود؛ برای اینکه هم لاغر بشیم و هم بدن خوش‌فرم‌تری داشته باشیم..یادمه من روزهایی که بیرون نمیسد برم برای پیاده روی، چون خودمو ملزم کرده بودم، تو خونه پیاده روی میکردم..هر روز نیم ساعت تا چهل دقیقه، یک اپ قدم شمار هم دستم بود و دِ بدو که رفتیم😂
    خود اون خانم هم با همین روش لاغر شده بود و می‌گفت چند ساله که وزنش برنگشته..من هم با خودم می‌گفتم،پس قطعاً راه درستی پیدا کردم! 😍 😎وقتی خودش با همین روش لاغر شده و چند سال هم بازگشت وزن نداشته، پس حتماً این راه جواب می‌ده! چرا تا حالا پیداش نکرده‌ بودم؟؟
    واقعاً دو سه ماه اول خوب پیش رفت.. البته حتی در طول همین مدت هم گاهی خسته و کلافه می‌شدم،‌بعضی وقت‌ها یواشکی خوراکی می‌خوردم یا وقتی گرسنه بودم، با خودم می‌گفتم:
    «به جهنم! می‌خوام اصلاً کیف دنیا رو کنم! رژیم کیلو چنده؟!»
    و واقعاً چیزی که دوست داشتمو می‌خوردم، چشم‌هام رو می‌بستم و لذت می‌بردم!😂
    اما از طرف دیگه، هر روز صبح، ظهر، شب و حتی بین وعده‌ها، یک دفترچه و خودکار همراهم بود، تا تندتند کالری چیزهایی رو که خورده بودم حساب کنم و بنویسم..
    مثلاً وسط روز می‌نشستم و کالری تمام چیزهایی رو که از صبح خورده بودم جمع می‌زدم.. اگر می‌دیدم از مقدار معمول یا مقداری که برای خودم تعیین کرده بودم بیشتر شده، صدای سرزنشگر ذهنم بلند می‌شد:
    دیگه راحیل، حق نداری تا فردا صبح چیزی بخوری! 😡 زیاده‌روی کردی، دختره پررو! و دیگه نمیخوردم، سخت بود اما چون مسیر رو درست دیدم، تحمل کردم..
    از مسیر خسته می‌شدم، با خودم حرف می‌زدم:مسیر سخته و نمی‌تونم! واقعاً باید بشینم الان نون و پنیری رو هم که خوردم محاسبه کنم؟! یا مثلا این ۸ تا تخمه آفتابگردون برم داخل اپلیکیشن ببینم چقدر کالری داره؟😭
    بعد دوباره سعی می‌کردم خودم رو به ادامه دادن تشویق کنم..
    عیبی نداره راحیل، قوی بمون! هیچی راحت به دست نمیاد. این بدن رو که یک‌روزه چاق نکردی تا بخوای یک‌ماهه یا در مدت خیلی کوتاهی هم لاغرش کنی. پس بنویس و برو جلو! منم ادامه دادم..
    این‌طوری مدام بین حساب‌وکتاب کردن، تلاش برای کنترل غذا، خسته شدن از محدودیت‌ها و گاهی هم کنار گذاشتن همه‌چیز برای لذت بردن از خوردن، در رفت‌وآمد بودم..
    روش دوم : باشگاه رفتن
    بعد از رژیم کالری‌شماری، برای مدتی مرتب باشگاه می‌رفتم؛ اما فقط به نیت لاغری..با خودم گفتم خب من غذامو دست نمیزنم، فقط شاید چون تحرک ندارم باید تحرک اشته باشم، بعد اگه غذا ها و خوراکی ها رو بسوزونم، پس دیگه حلههه💪😍
    واقعاً وقتی حرکات ورزشی رو انجام می‌دادم، صدای ذهنم این بود: خوش به حال اونایی که لاغرن! نیاز به ورزش ندارن! خوش به حالشون! اینم شانس منه که باید این‌همه سختی بکشم؟!
    واقعاً چی بگم؟! بعد با خودم کنار می‌اومدم و می‌گفتم:قسمته دیگه، باید سوخت و ساخت!
    این‌ها اصلی‌ترین روش‌هایی بودن که امتحان کردم. حقیقتش روش دیگه‌ای رو به‌صورت جدی امتحان نکردم..
    حالا بریم برا سؤال اول: چه عواملی باعث اضافه‌وزن من شدند؟
    من چند عامل رو در اضافه‌وزنم مؤثر می‌دونم:
    اول، تغییرات هورمونی..
    با خودم فکر میکنم حتماً تغییرات هورمونی باعث چاقی من شده؛ چون احساس میکنم از حدود دوازده‌سالگی یک‌دفعه چاق شدم. قبل از اون واقعاً لاغر و متناسب بودم و این تغییر برای خودم هم محسوس بود..حتی خانواده مم تایید کردند..
    دوم، ژنتیک و شرایط خانوادگی..
    وقتی به اقواممون نگاه میکنم، میبینم اکثرشون اضافه‌وزن دارن. برای همین خب، منم تهِ همین خانواده‌ام دیگه! وقتی بیشتر اقواممون اضافه‌وزن دارن، منم احتمالاً همین‌طوری می‌شم! و طبیعیه..
    به نظرم ژنتیک و شرایط خانوادگی نقش زیادی دارن و شاید اضافه‌وزن من هم بخشی از همین موضوع باشه..
    سوم، کم‌تحرکی و تنبلی خودم..
    تحرکم کم بود و خودم هم می‌دونستم که فعالیت بدنی زیادی ندارم.. و قطعا همین باعث چاقیم شده‌و تاثیر داره..
    چهارم، خوش‌خوراکی و بی‌فکر غذا خوردن..
    من آدم خوش‌خوراکی ام و خیلی وقت‌ها هر چیزی که دلم می‌خواد می‌خوردم، بدون اینکه زیاد به مقدارش فکر کنم..لذت لخظه ای میبرم
    خیلی وقتا برام‌مهم نیست که واقعاً چقدر گرسنه‌ام، چه مقدار غذا نیاز دارم یا چه زمانی باید دست از غذا خوردن بکشم..فقط اون لذت لحظه ای که به‌جونم غذا میچسبه برام مهمه..
    پنجم: خواب دیرهنگام و بی‌نظمی تو وعده‌های غذایی..شب‌ها دیر خوابیدن و صبح‌ها حدود ساعت ۹ بیدار شدن..صبحانه رو گاهی نخوردن و گاهی هم دیر می‌خوردن.. همیشه در ساعتی که انتظار می‌رفت صبحانه بخورم، این کار رو انجام نمیدم و خب خیلی جاها از مهم بودن صبحونه میگن..
    ششم، خوردن فست‌فود، کیک و شیرینی:
    گاهی غذاهای فست‌فودی می‌خوردم. کیک می‌پختم، شیرینی درست می‌کردم و از چیزهایی که می‌پختم هم می‌خوردم..
    البته اینجا یک موضوع مهم دیگه هم وجود داشت: علاقه و حرفه من
    همش انگار حرفه رو مقصر میدونم..
    هفتم، آشپزی و چشیدن غذاها:
    من آشپزی هم علاقه‌ مندم و به طور جدی در مسیرشم..
    طبیعتاً برای اینکه غذایی که درست می‌کنم طعم مناسبی داشته باشه، باید در هر مرحله از پخت، مزه‌اش رو بررسی کنم..اما گاهی این موضوع در ذهنم تبدیل میشه به اینکه خب من آشپزم دیگه! باید غذا رو در هر مرحله بچشم. پس باید یک پیاله بخورم..چاره‌ای نیست، حرفه و علاقه‌ام همینه..از طرف دیگه، با خودم فکر میکنم اکثر سرآشپزها و آشپزها هم اضافه‌وزن دارن؛ انگار این موضوع رو به حرفه‌ام ربط داره.. بدنم به غذاها و مزه‌ها عادت کرده و چون مدام با غذا سر و کار دارم، شرایط برای من فرق می‌کنه با بقیه..
    سؤال دوم: چرا وقتی وزن کم می‌کردم، دوباره برمی‌گشت؟ چه چیزی باعث می‌شد نتونم وزن کم‌شده رو نگه دارم؟
    اگر بخوام صادقانه بگم، یکی از چیزهایی که از همون اول تو ذهنم وجود داشت، سخت بودن مسیر لاغری بود..
    با خودم می‌گفتم:بابا، رژیم خیلی سخته! خب که چی؟!
    مدام یک سؤال تو ذهنم می‌چرخید:
    واقعاً خدا ما رو خلق کرده که با این‌همه محدودیت و سختی، تندرست و خوشگل و خوش‌تیپ بمونیم؟!
    قطعاً یه راهی داره! نمی‌شه که فقط رژیم و ورزش! اگه این‌جوریه، پس خدا ظالمه! ولی من می‌دونم این‌جوری نیست. شاید انسان هنوز راهش رو پیدا نکرده!واقعاً نمی‌تونستم بپذیرم که برای همیشه باید با این‌همه محدودیت زندگی کنم..اما به‌هرحال، این فکرها دردی از من دوا نمی‌کرد. چون اون زمان راه دیگه‌ای نمی‌شناختم و چیزی که در عمل به ذهنم می‌رسید، رژیم گرفتن و محروم کردن خودم از خوراکی‌های موردعلاقه‌ام بود..و خب دیگ گفتم بخیال حرفا فلسفی راحیل، تنها راه همینه..تمام مقالات علمی ، دکترایی ک رفتی هم همینومیگن..الآن تنها راه نجاتم، رژیمِ! باید حواسم باشه ناهار و شام چی می‌خورم، چقدر می‌خورم و چه چیزهایی رو باید کنار بذارم..🥲
    حرف‌های مامان و بابا هم تاثیرخودشو گذاشته:از طرف دیگه، از کودکی بارها درباره وزنم حرف شنیدم..مامانم یکسره بهم می‌گه:
    لاغر کن! باید لاغر کنی! بابام هم به‌صورت غیرمستقیم، خیلی وقت‌ها سر سفره درباره غذا خوردنم نظر شو میگه که این رو بخور، اونو حواست باشه نخوری و….
    حتی موقع غذا خوردن هم گاهی توجه من به این بود که دیگران درباره چیزی که می‌خورم چه نظری دارن و آیا باید از خوردن چیزی پرهیز کنم یا نه..؟؟؟.
    از همون دوران کودکی که یک‌دفعه چاق شدم، در موقعیت‌های مختلف با اظهارنظرهای دیگران درباره بدنم روبه‌رو شدم..از حرف‌های مامان موقع خرید لباس گرفته که یادم میاد وقتی با مامانم به فروشگاه لباس می‌رفتیم، بارها حرف‌هایی از این جنس می‌شنیدم:راحیل، اگه اون قسمت بدنت لاغرتر بود، اگه این‌جوری بودی، اگه اون‌جوری بودی، الان این لباس سایزت بود و الان فلان لباس اندازه‌ات می‌شد..
    و خلاصه، هزار تا نصیحت و حرف شبیه این از طرف دیگران می‌شنیدم..
    این حرف‌ها از همون سال‌های کودکی با من همراه بودن..من که قبل از حدود دوازده‌سالگی واقعاً لاغر و متناسب بودم، بعد از تغییر وزنم، بارها با این پیام روبه‌رو می‌شدم که اگر بدنم شکل دیگه‌ای داشت، لباس‌ها بیشتر بهم می‌اومدن یا شرایط بهتری داشتم..
    شوخی‌های اقوام و دایی درباره اندامم:
    گاهی هم پیش می‌اومد که تمام تلاشم رو کرده بودم و یک بار دل به دریا می‌زدم تا سر سفره مهمونی غذا بخورم و به خودم پاداش بدم..
    دلم می‌خواست مثل بقیه راحت غذا بخورم و از مهمونی لذت ببرم؛ اما بعضی وقت‌ها اقوام و دایی شروع می‌کردن به شوخی کردن با من و اندامم، به این بهانه که من به خودم بیام و حواسم رو جمع کنم..
    بعد هم همه می‌خندیدن..شاید از نگاه اون‌ها فقط شوخی بود، اما برای من همیشه به همین سادگی نبود..یکی از چیزهایی که باعث می‌شد در برابر کاهش وزن مقاومت داشته باشم یا احساس کنم نمی‌خوام وزنم رو کم کنم، همین لجبازی بود..واقعا صدای تو سرم اینه:
    من باید ثابت کنم همین‌جوری هم خوبم و دوست‌داشتنی‌ام! نباید الان لاغر کنم اگه الان وزنم رو کم کنم، انگار مهر تأیید زدم به حرف‌های مامان و دایی و کسایی که باهام شوخی می‌کنن و حتی بهم توهین می‌کنن..پس همین وزنم خوووبهههه..
    انگار دوست دارم ثابت کنم که بدون تغییر دادن بدنم هم می‌تونم خوب و دوست‌داشتنی باشم..
    با خودم می‌گفتم چرا باید به خاطر حرف‌های دیگران بدنم رو تغییر بدم؟ چرا باید لاغر بشم تا اون‌ها تأییدم کنن؟
    ترس از اینکه لاغر بشوم و دیگر زیبا نباشم هم همراه هست..
    از طرف دیگه، خیلی‌ها بهم می‌گفتن وااای صورت تپل بهت میاد..
    من هم اینجوری ام‌که اگه لاغر کنم، دیگه زشت می‌شم؟ دیگه هیچ‌چیزی بهم نمیاد؟
    باورم درباره تپل بودن و مهربانی هم‌هست:
    یک باور دیگه هم اینکه شاید عجیب به نظر برسه، اینه:
    تپلا مهربونن!
    وااای، اگه من لاغر بشم، دیگه مهربون نیستمم؟! نههه، نمی‌خوام… مهربون بودنمم به تپل بودنم ربط داره..
    این روایت، داستان راحیلِ قبل از آشنایی با شما بود..راحیلی که با اطلاعات و باورهای اون روزهاش جلو می‌رفت و تصور می‌کرد برای رسیدن به نتیجه، باید بیشتر مراقب باشه، بیشتر تلاش کنه و گاهی سختی‌ها رو تحمل کنه..
    ممنونم استاد عزیز که با مطرح کردن این سه سؤال، فرصتی فراهم کردید تا دوباره به گذشته‌ام نگاه کنم، خاطراتم رو مرور کنم و درباره تجربه‌هایی فکر کنم که شاید اون روزها فقط ازشون عبور کرده بودم، بدون اینکه فرصت کنم عمیق‌تر بشناسمشون..🌱

    1. امین

      اگر نه مامان، نه بابا، نه دایی، نه فامیل و نه هیچ آدم دیگه‌ای قرار نبود تغییر بدنت رو ببینه و درباره‌اش چیزی بگه…
      خودِ راحیل برای بدنش چه انتخابی می‌کرد؟

      شنیدن فایل پاسخ صوتی امین

      پاسخ صوتی امین

      بازکردن فایل صوتی

      1. راحیل اسلامی

        استاد جان، اول از همه یه تشکر ویژه دارم ازتون بابت دقت نظر و توجهی که مثل همیشه به کامنت‌ها دارید و با حوصله و ظرافت بهشون پاسخ می‌دید.🌹❤️
        بله استاد، من راحیل یکسال پیش نیستم..
        به خیلی از مسائل ذهنیم، باور هام و…. با کمک شما آشنا شدم..فهمیدم..
        باگ ها رو دارم کم کم پیدا و اصلاح میکنم..امروز که به راحیل یکسال قبل نگاه میکنم،یک انسان خسته، کلافه، نا امید و مجبور رو میبینم..راحیلی که همه چیزو برا خودش به عنوان جبر زندگی، قانون زندگی دیده بود..در رژیم ها، باشگاه و…. کم میاوردم میگفتم: چاره ای جز این نیییست!! تحمل کننن..
        در وویس ی جا گفتید، واقعا تا چه زمان؟ سوالی که براش پاسخی جز سکوت ندارم..🥲
        چون قطعا آدم ی جایی کم میاورد..من خودم در روزهایی که رژیم کالری شماری داشتم، واقعااآا به این مسائل فکر میکردم:
        ۱) یعنی عروسی، مهمونی، تولد من همش باید تک تک حساب کنم!؟ اونجوری که چیزی نمیفهمم از مراسم😭
        ۲) اگه ی روز دفترچم نباشه، مقدار کالری در بره از دستم چی؟؟,
        ۳) امان از روزی ک پیاده روی نکنم، یا ی روز رعایت کنم (دیگه میگفتم نمیشه، از اول )
        اینا رو گفتم که بگم..واقعا تایمش محدوده..منظورم از محدود، یک ماه، دو ماه نیست!
        حتی اگ‌بگیم ۵ سال..مهم اینکه ابدی نیست و از همه مهمتر با حالِ خوب نیست..
        چون همش ، نوعی محرومیت و محدوده💔😔
        من تک تک حرفاتونو در وویس با جان و‌ دل قبول دارم🙏🌱
        واقعا الآن که میبینم راحیلِ اون موقع ذهنش دنبال راهی بود برای فرار..برای اینکه چنگ میزد به لجبازی و اینکه آره بابد همین بدنو دوست داشته باشن و…..
        در حالی که الآن آگاه شدم که من قراره برای خودم کاری کنم، نه دیگران!
        در پاسخ به این سؤال عمیق و چالش‌برانگیزتون باید بگم که حقیقتاً توی متن قبلی خیلی این موضوع رو باز نکردم، اما علت اصلی‌ای که باعث شد من دیگه واقعاً به ستوه بیام و بخوام به‌صورت جدی مسیر متناسب شدن رو شروع کنم، دو تا مسئله اساسی بود:
        ۱. عدم اعتمادبه‌نفس و احساس نارضایتی‌ای که از وضعیت جسمانی خودم داشتم..
        ۲. شروع یه‌سری دردهای جسمانی و علائم هشداردهنده از طرف بدنم که کم‌کم داشتن زندگی روزمره‌م رو تحت‌تأثیر قرار می‌دادن و واقعاً اذیتم می‌کردن..
        در واقع بهتره بگم من به نقطه‌ای رسیده بودم که عجز و ناتوانی رو با تمام وجودم احساس می‌کردم…
        همون نقطه‌ای که دیگه نه از سر هیجان، نه برای تأیید گرفتن از دیگران، بلکه از عمق وجودم به خودم گفتم:
        راحیل! باید یه کاری کنی… دیگه نمی‌تونم… دیگه واقعاً برام سخته… نمی‌خوام تا آخر عمرم با این شرایط ادامه بدم…و دقیقاً همون‌جا بود که از ته دلم گفتم:
        خدایا، من تسلیمم! 🥹❤️
        تسلیمِ این حقیقت که دیگه به‌تنهایی از پسش برنمیام و باید یه مسیر تازه رو شروع کنم…
        خب، بماند که آشنایی با شما و ورود به مسیر زیبای آهیمورا و تناسب اندام، یکی از بزرگ‌ترین نقاط عطف زندگی من بوده و هست و همیشه بابت این آشنایی قدردان شما و تا ابد شاکر حضرت عشق هستم❤️🌱
        اما همه این‌ها رو گفتم که برسم به اصل پاسخ سؤالتون…
        واقعیت اینه که نه حرف دایی، نه نظر بابا و مامان، نه قضاوت فامیل و نه حتی نگاه هیچ آدم دیگه‌ای، اون‌قدر روی تصمیم من اثرگذار نبود که بخواد عامل اصلی تغییرم باشه؛ چون اگه قرار بود صرفاً حرف و نظر دیگران منو به حرکت دربیاره، احتمالاً خیلی زودتر از این‌ها اقدام کرده بودم!😂
        ( البته شاید اون بخشی که هعی لجبازی میکردم، موثر بوده)
        نمی‌تونم منکر این بشم که حرف‌ها و نگاه‌های اطرافیان گاهی ناراحتم می‌کرد یا روی اعتمادبه‌نفسم تأثیر می‌ذاشت، اما چیزی که در نهایت منو به حرکت واداشت، دردی بود که خودم تجربه می‌کردم، نه صرفاً حرفی که از دیگران می‌شنیدم..بااین‌حال، سؤال شما باز هم از اون سؤال‌های چالشی و تأمل‌برانگیزیه که آدم رو وادار می‌کنه یه لایه عمیق‌تر به درون خودش نگاه کنه!😅❤️
        اگه بخوام با خودم کاملاً صادق باشم، فکر می‌کنم حتی اگه هیچ‌کس قرار نبود تغییر بدنم رو ببینه، هیچ‌کس قرار نبود تحسینم کنه و هیچ نظری، چه مثبت و چه منفی، درباره ظاهرم وجود نداشت، باز هم با احتمال ۹۹ درصد همین مسیر متناسب شدن رو انتخاب می‌کردم..چون من قبل از اینکه بخوام در نگاه دیگران زیباتر یا پذیرفتنی‌تر باشم، دلم می‌خواست در بدن خودم احساس راحتی، سلامتی، سبکی و آرامش داشته باشم..حقیقتا اگه بحث سلامتی نبود، شاید همچنان درگیر اون لجبازیه بودم..و دیر تر شروع میکردم..
        دلم می‌خواست وقتی از خواب بیدار می‌شم، بدنم همراه من باشه، نه اینکه با دردها و محدودیت‌هاش مدام بهم هشدار بده…
        دلم می‌خواست وقتی به خودم نگاه می‌کنم، احساس رضایت بیشتری داشته باشم؛ نه لزوماً برای رسیدن به یه عدد خاص روی ترازو، بلکه برای اینکه حس کنم دارم به خودم، به جسمم و به نعمتی که حضرت عشق بهم داده، بیشتر توجه و رسیدگی می‌کنم.🌱
        شاید تفاوتش این بود که اگه هیچ نگاه و قضاوتی از بیرون وجود نداشت، فشار روانی کمتری رو تجربه می‌کردم؛ اما اصلِ خواسته‌م برای تغییر همچنان سر جاش بود..و شاید امروز بهتر از قبل می‌فهمم که بین «تغییر کردن برای اینکه دیگران منو بپذیرن» و «تغییر کردن چون خودم رو ارزشمند می‌دونم و می‌خوام حال بهتری داشته باشم» چقدر تفاوت وجود داره…و مرسی استاد بابت تاکید و یادآوری این موضوع‌..🥹
        من دلم می‌خواد انتخابم از جنس دومی باشه..❤️
        البته هنوز هم در مسیر شناخت خودم هستم و ادعا نمی‌کنم که کاملاً از نگاه و قضاوت دیگران رها شدم؛ اما حداقل می‌دونم جرقه اصلی این تصمیم، از یه نیاز واقعی در درون خودم روشن شد..
        و امروز بیشتر از هر زمان دیگه‌ای دوست دارم این مسیر رو نه از سر جنگیدن با بدنم، بلکه از سر آشتی کردن باهاش و مراقبت از خودم ادامه بدم.🥹❤️
        باز هم ممنونم استاد جان، بابت سؤال‌های عمیقی که باعث می‌شن فقط به تغییرات ظاهری فکر نکنیم، بلکه انگیزه‌ها و ریشه‌های درونی انتخاب‌هامون رو هم بهتر بشناسیم..🌹❤️

  12. فاطمه عسگری

    سلام استاد وقتتون بخیر♡
    در رابطه با سوال ها خلاصه مینویسم براتون:)
    1. چه عامل یا عواملی رو دلیل اضافه‌وزنت می‌دونی؟
    دلیل‌هاش زیاد بود ولی اگه بخوام چندتا رو بگم، اولین دلیل چیزی نبود جز (لجبازی) و دلیل بعدی (ریزه‌خواری). . . من از بچگی زور تو کتم نمیرفت و دوست نداشتم اشخاص و محيط من رو کنترل یا محدود کنن. بزرگتر شدم و وارد مدرسه شدم، باید شاگرد ممتاز میبودم و به کمتر از اون قانع نبودم و مدرسه بخاطر اضطراب و استرس‌هایی که برام داشت من رو به سمت ریزه‌خواری سوق داد. از یکجایی به بعد فَک‌ام مدام می‌جنبید، کار به جایی رسید که والدین باید شرایط رو کنترل میکردن و منم که کنترل‌ستیز ! باهاشون لج کردم؛ هرچقدر اونا سعی در کنترل کردن من داشتن من بیشتر به دور از چشم اونها کار خودم رو میکردم.
    2. خودت فکر می‌کنی چرا وزنت برمی‌گشت؟
    لجبازی در جواب این سوال هم صدق میکرد…
    مِتُد های لاغری من رو محدود میکردن و به نوعی به من زور میگفتن، بهم میگفتن چی بخور چی نخور یا چیکار بکن چیکار نکن؛ منم آدمی نبودم که از این روش پیروی کنم و نتیجه هم که مشخص بود! من باز کار خودم رو میکردم…
    و از یکجایی به بعد دیگه باور نداشتم که میتونم شرایط رو تغییر بدم و لاغر بشم؛ چون تمام روش های لاغری مرسوم برای من منسوخ شده بودن؛ چون من نمیتونستم از اونها پیروی کنم.
    3. از چه روش‌هایی برای لاغرشدن استفاده کردی؟
    80 درصد رژیم و 20 درصد ورزش… بیشتر برنامه‌ی رژیم غذایی گرفتم و با اون پیش رفتم ولی بخاطر اخلاقی که داشتم تعدادش انگشت شمار بود(شاید سوال بشه با این شرایط اصلا چرا برنامه‌ رو میگرفتم!؟ باید بگم اکثریت رو من خود خواسته نمیگرفتم؛ بقیه برام میگرفتن) و مادامی که خودم نمیخواستم اون سختی رو به خودم تحمیل کنم کس دیگه‌ای نمیتونست این‌کار رو برام انجام بده…
    و این‌گونه بود که پروژه‌ها با شکست مواجه میشد.

  13. راضیه سویزی

    سلام استاد
    1-من عواملی مثل کم تحرکی و ارث رو خیلی دخیل میدونستم
    ورزش میکردم اما حتی 100گرم هم کم نمی‌کردم
    حتی با رژیم یادمه ورزش هم که انجام میداد م
    شاید نیم کیلو
    خواهرم با من پیاده روی میکردیم همراه با رژیم

    اون وزن کم میکرد سایز کم میکرد من هیچی

    همیشه برام سوال بود چرا

    2-وقتی وزنم کم نمیشد یا بر می گشت
    میگفتم حتما خوب انجام ندادم یا استعداد چافی دارم
    من نمیتونم وزنم رو کم کنم اینو خیلی باور داشتم

    3-رژیم می‌گرفتم پیاده روی انجام میدادم

    استاد ممنونم