مقالههای آهیمورا
اگر مسئله، بیارادگی تو نباشه چی؟
قبل از اینکه دوباره خودت رو قضاوت کنی، شاید بشه سؤال متفاوتی پرسید.
وقتی بارها برای تغییر تلاش کردهای و به جایی که میخواستی نرسیدهای، ممکن است کمکم یک جمله برایت شبیه واقعیت شود: «من آدم بیارادهای هستم.» جملهای کوتاه که میتواند داستان سالها تلاش را به یک برچسب تبدیل کند.
اما خودِ این جمله هم ارزش بررسی دارد. تو از چه چیزی به این نتیجه رسیدهای؟ از یک روز دشوار؟ از رهاکردن برنامهای که با زندگیات جور نبوده؟ یا از مقایسهٔ خودت با کسی که فقط بخشی از زندگیاش را دیدهای؟
بین اتفاق و تعبیری که از آن میکنی
«امروز نتوانستم کاری را که میخواستم انجام بدهم» شرح یک اتفاق است. «من هیچوقت نمیتوانم» داوری دربارهٔ تمام وجود توست. وقتی این دو را یکی میکنیم، فرصت دیدن جزئیات از دست میرود: آن روز چه حالی داشتی؟ چه انتظاری از خودت گذاشته بودی؟ چه چیزی پیش از آن انتخاب اتفاق افتاد؟
قرار نیست مسئولیت انتخابها را کنار بگذاریم. قرار است آنها را دقیقتر ببینیم. مسئولیتپذیری میتواند از کنجکاوی شروع شود؛ از اینکه بهجای صدور حکم، سهم شرایط، نیازها و انتظارهایمان را بررسی کنیم.
یک اتفاق را بدون برچسب تعریف کن
آخرین باری را به یاد بیاور که از خودت ناراضی شدی. اگر اجازه نداشتی از کلمههایی مثل «بیاراده»، «ضعیف» یا «خرابکردن» استفاده کنی، آن موقعیت را چطور توضیح میدادی؟ چه چیزهایی در این روایت تازه دیده میشوند که در قضاوت قبلی جا نداشتند؟
شاید پاسخ روشن و فوری نداشته باشی. همین فاصلهٔ کوتاه میان تجربهکردن و محکومکردن خودت، جایی برای شناخت بیشتر باز میکند.